زندگی نيروانا

همیشه وقتی میخوام برم سفر اولش خیلی خوشحالم و همش دنبال کارها و بلیط و اینطور داستانهام . هرچی که جلوتر میریم و به سفر نزدیک تر میشم ذوق و شوقم کمتر میشه و روز آخر ( که امروز باشه ) ذوق و شوق جاش رو با استرس عوض میکنه ! 

الان یه جورهایی پشیمونم و دلم نمیخواد برم . همیشه همینطوره ها ... ولی بعدش که میرسم فرودگاه دیگه یادم میره و حالم کاملا خوب میشه .

مخصوصاً این دفعه که پول هم به اندازه کافی ندارم استرسم یه کمی بیشتره . یعنی پول ایرانی هست ها ولی نتونستم اونقدر که میخواستم در**هم یا د**لار پیدا کنم . اصلا ار**ز تو بازار نیست . یه جورهایی میشه گفت هست ولی کسی نمیفروشه . از بس که قیمتها در نوسانه همه فروشها متوقف شده . حالا فردا صبح یکی قول داده بتونه یه مقداری برام اوکی کنه .

راستی یادم رفت بگم که کجا میرم . فردا ساعت 7.30 شب پروازمونه و اگه خدا بخواد میخوائیم بریم دو**بی . 5 روز هستم و دوشنبه هفته دیگه برمیگردم . خیلی دلم میخواد که بتونم فلفولی رو ببینم . امیدوارم که دوست عزیزم وقت داشته باشه و بتونیم هم رو ببینیم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیروانا نظرات ()

الان این برفه سر صبحی چی میگه آخه ؟ حالا برفه هیچی ... ترافیکش چی میگه ؟ نمیشد یه دوساعت دیرتر بعداز اینکه ماها رسیدیم سرکار میباریدی ؟ حالا ولش کن دیگه ... باز همون که باریدی دستت درد نکنه .

خدایی صبح سورپرایز شدم اساسی . بعدش که افتادم تو اتوبان و ترافیک رو دیدم دیگه از سورپرایز شدن گذشت و گرخیدم حسابی . خلاصه با یه ساعت تاخیر رسیدم سرکار و بخاطر تعطیلی های دو سه روز آینده حسابی سرم شلوغه چونکه اگه خدا بخواد قراره 4 شنبه شب برم سفر و 4-5 روزی هم نیستم . کارم هم طوری که اول ماه حتما باید حساب ماه گذشته رو صفر کنم و برم . امروز و پس فردا حسابی گرفتارم ولی دلم نیومد آپ کنم . گفتم بیام یه آپ سریع السیر کنم و برم .

این روزها خبری نبود و با سامان هم آشتی شدیم . 5 شنبه باهم رفتیم شام بیرون . یه رستورانی رفتیم که من تا حالا نرفته بودم و بدی هم نبود . رستورانه یه جورهای فرنگی محسوب میشد ولی غذاهای چینی و ژاپنی هم داشت . یعنی از غذاهای چینی تو سوپ هاو پیش غذاهاش داشت و یه قسمت از منو هم کامل سوشی بود .

اینو بگم که منوی رستوران فقط انگلیسی بود ! خب خیلی جاها منو از سمت راست فارسی و از سمت چپ انگلیسی یه ولی اینجا دیگه زده بود به سیم آخر و منوش تمام انگلیسی بود . حالا اسم یه سری غذاهای ژاپنی وچینی به فارسی خوندش هم سخته دیگه چه برسه به انگلیسی . زبان من بد نیست ولی خب اسم غذا یه چیزیه که باید شنیده باشی و ربطی به زبان و اینا نداره .حالا باز توضیح جلوی هر غذا در حد یه اپسیلون میتونست کمک باشه ولی عملا دردی دوا نمیکرد .

منم هنوز با سامان رو درواسی دارم و نمیخواستم جلوش خیلی خنگ به نظر بیام سعی کردم هی منو رو نگاه کنم و یه چیزی که به نظرم مناسب تره سفارش بدم . خلاصه که دیدم نوشته سالامون گریل ( به انگلیسی ها ) خیلی خوشحال شدم و سریع همین رو سفارش دادم . برای پیش غذا و سوپ و دسر هم سامان هرچی گفت خوبه رو گفتم خوبه.

همش حواسم بود که یکی از منوها رو یواشکی بردارم بزارم تو کیفم که بعدا تو خونه خوب نگاهشون کنم و برم تو کار ترجمه شون ولی خب خانومه ( پیشخدمتش خانم بود ) بعد از سفارش منو رو از دستمون گرفت و برد .

غذایی که سفارش داده بودم خدا رو شکر خوب بود . البته سالادها و پیش غذاهاش خیلی خوب بود و من خیلی خوشم اومد ولی سوشی غذایی که من ازش متنفرم و اصلا نمیتونم لب بزنم بهش . این سامان هم سوشی سفارش داده بود و به زور یکیش رو گذاشت دهنم ! وای که هنوز که یادش میفتم دل و جیگرم خون میشه .

هنوز تو فکر منوی رستورانم ! آخه یعنی چی ؟ مثلا فکر کرده بود که اینطوری باکلاس محسوب میشه ؟ خب همه مدل آدمی میاد رستوران ! یعنی باید همه اسم غذا ها رو به انگلیسی بلد باشن ؟ فقط مونده بود دم در یه امتحان ورودی زبان بگیرن یا بگن با مدرک آیلتس یا زبان تخصصی تو زمینه آشپزی بیاین رستوران . البته اینم بگم که پیشخدمتهاش خیلی خوش اخلاق بودن و همه سوالها رو جواب میدادن و من می دیدم که برای میزهای بغلی غذا رو توضیح میدادن ولی خب شاید یکی مثل من روش نشه بپرسه یا اینکه نمیشه 40-30 آیتم منو رو بخوائیم برامون توضیح بده که . بهر حال که به نظر من کار خیلی بیخودی بود و نه فقط کلاس هم نداشت و صرفا اسباب دردسر هم بود .

* بعد از اینکه پستم رو نوشتم دنبال اسم رستوران سرچ کردم که دیدم تو اون سایته مشخصات کامل رستوران رو نوشته .

اسم رستوران : مانسون لانژ بود .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

انگار غیبت به ما نیومده ها . غیبت این دخی خرابه رو کردیم دست درد و گردن دردی گرفتم که نگو !!! حالا شاید هم ربطی نداشته باشه ها ولی من مدلی ام اونطوری یه که هر اتفاقی برام میفته دنبال دلیلش میگردم . همش فکر میکنم یه کاری کردم که الان اینطوری شده . حالا حتی یه چیز ساده در حد گردن درد !!!

شمال که بودیم شب برای خوابیدن کمبود جا بودش . ویلاهه سه خوابه بود ولی خب تعداد زیاد بود و نمیشد همه تو اتاق خواب بخوابن . توی هال تشک و پتو اینا انداختیم و من اونجا خوابیدم . بالشه از اون مدل قدیمی ها بود و من اصلا به اونطور بالش عادت ندارم . صبحش که بیدار شدم گردن درد گرفتم ولی کم بود . هر روز که گذشت گردن درد بیشتر و بیشتر شد و منم روی همین گردن درد رفتم باشگاه و تمرین کردم . دیروز دیگه تمرینم که تموم شد احساس کردم حتی نمیتونم نفس بکشم . گردن دردم تو سمت راست متمرکز بود ولی الان از گردن به سمت دست راستم اومده و اصلا نمیتونم سرم رو عقب جلو کنم .

دیروز عصری رفتم و یه آمپول متوکاربامول ( شل کننده عضلات ) زدم ولی اصلا اثری نداشت . یه آمپول گنده ای هم بود که نگو ، حجم آمپوله زیاد بود و تو دوتا سرنگ نصفش رو زدن اینور ماتحت و نصف دیگه اش رو هم اون ور ولی هنوز که اثری نکرده .

سامان رو بگم ...

سامان یه داداش داره که از خودش یه کمی کوچیکتره و با دوست من ( الهام ) دوست شده . یعنی بعد از اینکه من با سامان دوست شدم یه بار الهام رو بردم و با داداش سامان دوست شدن .

دیشب من بیرون بودم و کار داشتم و لازم هم بود که حتما الهام رو ببینم چون باید یه چیزی رو به دستش میرسوندم . الهام خونه داداش سامان بود . ( سامان و داداشش خونه هاشون تو یه آپارتمان ه ولی واحد هاشون جداست . یه طبقه باهم فرق دارن ) الهام زنگ زد و بعدش گوشی رو داداشه گرفت و گفتن بیا اینجا . خلاصه رفتم و یه ربع بعد سامان هم اومد . یعنی اینا بهش گفته بودن که من اونجام . سامان اومد و یه جورهایی تو ژست و قیافه بود . با منم سلام علیک کرد ولی معمولی و سرسنگین . منم که درب و داغون از دست درد و گردن درد ، اخمها تو هم و خسته هم بودم . اینطوری شد که منم رفتم تو ژست ! ( پر رو بودن هم عالمی داره )

یه نیم ساعتی اونجا بودیم ولی اصلا با سامان مستقیم حرف نزدیم فقط وقتی دید من از درد ناله میکنم پرسید که کجات درد میکنه . رفت و از واحد خودش برام یه دونه از این پماد ها که بوی ویکس میده و برای تسکین درده آورد . گفتم نمیخوام و اینا ولی گذاشت تو کیفم . احساس کردم که دل اونم برام تنگ شده ها . رفتارش هم مهربون بود ولی ظاهرا همچنان اخمهاش تو هم بود . نمیشه هم بگی که اخم کرده بود یه جورهایی سر سنگین بود . انگار نه انگار که من دوست دخترشم . منم اصلا به روی خودم نیاوردم و اصلا نگفتم که چته یا چیه یا از چی ناراحتی و اینا . تجربه من نشون داده که سمت هرکی بری جو گیر میشه و بدتر چ*س کن رو میزنه تو برق ! 

دیشب که رسیدم خونه بهش اس ام اس دادم مرسی برای پماد ه . اونم نوشت خواهش میکنم . بعدش من خواستم یه قدم برم جلوتر و نوشتم  : اینقدر گردنم درد میکنه که نمیتونم نفس بکشم . ( گفتم بزار یه کمی خودم رو لوس کنم ) ولی لوس کردنه جواب نداد و سامان خودش رو گه کرد و محلم نذاشت و اس ام اس ام رو جواب نداد . منم دیگه چیزی نفرستادم و خیلی هم از اس ام اس ی که داده بودم پشیمون شدم که اصلا چه کاری بود من کردم .

دیشب که دیدمش اصلا دلم براش تنگ نشده بود . فکر کنم احساس قلبی یی بهش ندارم ولی خب حالا صبر میکنیم ببینیم چی میشه . نمیتونم بگم از سامان بدم میاد ، پسر خوبی یه و شرایطش هم خوبه ولی اونقدر بهش احساس ندارم که بخوام برای بدست آوردن دلش و دوستیش تلاش کنم . بدیش اینه که سامان هم یه جورهایی در حد خودش مغروره و اهل منت کشی نیست و منم که نمیرم سمتش . فکر کنم اینطوری بینمون یواش یواش خراب شه . راستش اگه نمیگین عقده ای شدی باید بگم که منت کشی چیزی یه که من خیلی عاشقشم . همیشه اینقدر دوست داشتم که یه دوست پسر داشته باشم و من هی خودم رو لوس کنم و هی طاقچه بالا بزارم و پسره هی بیاد دنبالم و هی منتم رو بکشه ... خیال باطل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

بصورت خیلی غیر منتظره ای تعطیلات رو رفتم شمال .

اول تصمیم داشتم که 5 شنبه رو کلی استراحت کنم و جمعه برم اسکی و شنبه هم یه قراره سر صبر با سامان بزارم ولی خب دوستام زنگ زدن و گفتن بریم شمال و منم دلم خواسته بود و ظرف دو سه ساعت حاضر شدم و باهاشون رفتم .

5شنبه ساعت 12 شب راه افتادیم و جاتون خالی تو راه هم خیلی خندیدم و خوش گذشت .

3 تا ماشین بودیم . چند تا دختر و پسر و زن و شوهر و دوست دختر دوست پسر . سه تا دختر بودن که دوتاشون با هم خواهر بودن و یکیشون هم دوستشون بود . دخترها مال یکی از شهرهای مذهبی کشور بودن . من همیشه فکر میکردم که شهرهای مذهبی قاعدتا باید آدمهای مذهبی داشته باشه ولی این دخترها رو اگه میدیدی . خیلی خیلی خارجی بودن بابا ! اصلا باورتون نمیشد که اینایی تو یه شهر مذهبی زندگی کنن . یکیشون که خیلی هم خوشگل بود صورت ظریف و کوچولو با موهای پر و فرفری . یعنی موهای شک× یرا پیشش هیچی بود ! خودش با دوست پسرش اومده بود ولی خواهرش تنها بود . خواهر هم بدی نبود ولی به خوشگلی اون نبود . 

اون شب که رسیدیم تقریبا دم صبح بود و همگی زودی خوابیدیم . روز بعدش عصری دیگه یه کمی م× شروب اینا زدیم و اومدیم تو حیاط (‌ویلاهه یه حیاط بزرگ اختصاصی داشت ) دم ماشین ها موزیک و اینا ردیف کردیم . این خواهر اگه بدونی دوتا پیک خورده بود چیکارا میکرد !!! رق×ص های آنچنانی در حد ساعت 12 شب به بعد . اول جلوی ماشین حرکات موزون میکرد بعدش رفت توماشین و از سان روف ماشین اومد بیرون و رفت روی شیشه جلوی ماشین و روی کاپوت ماشین و ... خوابیده بود روی ماشین و ... یعنی خدایی من فکم همینطوری دومتر وامونده بود ها ... خدائیش حرکاتش هم خوب بود ها ‘ منو اگه بکشی اصلا روم نمیشه که اینکارها رو بکنم . اگه تنها با خودم هم باشم بازهم فکر نکنم روم بشه اونطوری خودم رو تکون بدم و پس و پیش کنم . حیف که نمیشه با جزئیات تعریف کنم (‌شما خودتون در حد فیلم های پ .. و .رن ...و  تصور کنین ) حالا رقص××یدن رو بیخیال رفته بود آویزوون دوست پسر این دخترها شده بود . جلوی اونا عشوه می اومد دست مینداخت گردنشون اصلا یه وضعی ها ! دوست دخترها ی اون پسرها ناراحت شده بودن . پسرها خودشون معذب شده بودن و نمیدونستن که چیکار کنن  ...

یه چیز ناجوری بود ها ! از هرچی دختر بود بدم اومد ! خب بابا یه پیک کمتر ؟! یا اگه اینمهه تو کف پسر ی خب با دوست پسرت بیا ! دوست پسر نداری ؟ یکی رو پیدا کن بیار ! خب اصلا نیا اگه نمیتونی جلوی خودت رو بگیری ؟ شاید هم اصلا براش مهم نبود که کی چی فکر میکنه ؟ واقعا نمیدونم که از ذهنش چی میگذشت فقط هرچی بود رفتارش خیلی زشت و بد و از چشم افتاده بود . برای من قبلا هم پیش اومده بود که دیده بودم بعضی دخترها دوست دارن توی یه جمعی به چشم بیان و دست به هرخود شیرینی و لوس بازیی میزنن ولی در این حد که دختر علنا َ چراغ سبز بده اصلا ندیده بودم . 

یکی از پسرهای جمع خوشگل و خوش تیپ بود و با دختر هم اومده بود و این دختر خرابه گیر داده بود به اون ! نمیدونی دیگه چیکار که نمیکرد . پسره هم دور از چشم دوست دخترش یه نمیچه پایی به دخی خرابه میداد ولی نه اینکه خیلی ها . یه کمی لبخند اینا به حرکات نمایشی یه دختره میزد . خلاصه که آخرش ناراحتی ایجاد شد و دختر رفته گریه کرد یواشکی و پسره رفت منتش رو کشید و ...

دوباره فرداش خراب خانوم به کارهاش ادامه داد و دست از این رفتارهای  12 شب به بعدش نکشید . دوباره ناراحتی ایجاد شد و دوست دختره رفت بهش گفت : بابا از این دوست پسر من بکش بیرون ! از این چیزی برات در نمیاد . ( به شوخی خنده گفت ها ) ولی خب حداقل گفت ... هرچند که اگه به دیوار میگفت ممکن بود دیواره یه عکس العملی نشون بده ولی این  دخی خرابه خودش رو زده بود به کری و کوری و دوباره دست از داغون بازیهاش بر نمیداشت .

دیگه هرچی بود سفر تموم شد و مشکلات در همین حد بود و اتفاق نافرم دیگه ای نیفتاد . البته روز دوم سفر من با یکی از پسرها رفته بودم خرید و زرتی پل×یس ما رو گرفت ! حالا منم از خواب بیدار شده و بی آرایش و پف کرده پسره هم درب و داغون و خواب آلو . یه کمی سوال جواب الکی پرسید و ماهم گفتیم دوست خانوادگی هستیم و اومدیم بیرون خرید . البته یارو دردش این نبود و با بیست هزار تومان ناقابل بیخیال ما شد و رفتیم . توی راه برگشت هم یه بار راهنمایی رانندگی میخواست جریمه مون کنه که اونم قربونش برم کم توقع بود و با ده هزار تومن بیخیالش شد . ماشین دوستهامون رو هم یه جا بخاطر سرعت میخواستن بخوابونن که اونم هم با بیست هزار تومان خودشون رو نجات دادن . قربونشون برم که با ده بیست تومن مشکل حل میشه و گرنه کی میخواست بره کلانتری و جریمه 100 هزارتومانی بده و ماشینش رو ببره پارکینگ و ... من که خیلی راضی ام که مشکلات رو همینطوری نقدی و لحظه ای حل میکنن و ما رو اسیر نمیکنن .

در کل به منم بدی نگذشت و جاتون خالی خوب بود ولی راستش دیگه سفرهای این مدلی شلوغ پلوغی بهم خوش نمیگذره . دلم سفر تنهایی ( یعنی دوتایی ) میخواد . با یه عالمه عشق و شمع و گل و پروانه و ...

 

اوه اوه اوه ! سامان رو بگم که فکر کنم قهر کرده ! چون از وقتی رفتم شمال بهم زنگ نزد و منم اینقدر سرم گرم بود و شب و روزم قاطی شده بود که یادم رفت بهش زنگ بزنم . بعدش هم یادم اومد دیدم دیگه دیره و ممکنه جواب نده برای همین بیخیالش شدم و من دیگه زنگ نزدم . الان یعنی دو روزه که هیچ کدوم بهم زنگ نزدیم . تازه من بهش گفتم که خانوادگی دارم میرم سفر ولی فکر کنم از اینکه تو تعطیلات تنهاش گذاشتم ناراحت شده . سرم گرم بود فراموشش کردم حالا که برگشتیم و تنها شدم یه جورهایی پشیمونم ولی خب چه میشه کرد ؟ الان دیگه اگه زنگ بزنم خیلی نافرم ه  و صبر میکنم شاید خودش زنگ بزنه . چون الان اگه من زنگ بزنم لابد عقده ای هم شده و بی برو برگرد جواب نمیده یا بد جواب میده ولی خب اگه خودش زنگ بزنه لااقل میتونم دست پیش بگیرم که چرا این چند روزه یه زنگ بهم نزدی ؟! راستش اصلا ناراحت نیستم و برام مهم نیست . نمیدونم چرا ؟ شاید از اول هم این دوستی آنچنان کشش و جذابیتی برام نداشت و الان که یه ماه هم گذشته رابطه اونچنان که باید محکم و دلخواستنی برام نشده . بهر حال من که تصمیم گرفتم زنگ نزنم ببینیم اون چیکار میخواد بکنه . (‌هرچند که آنچنان اهمیتی برام نداره )

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

امیدوارم که پست قبل کسی رو ناراحت نکرده باشه . البته فکر کنم بعد از این همه مدت دوست جونها از من به یه شناخت نسبی رسیده باشن که تو فاز کل کل و ناراحت کردن و بی احترامی اصلا نیستم .

هدف من از پست قبل یه جورهایی رسیدن به این مطلب بود که به نظر شما ها الان چند درصد پسرا بکا*رت همسرشون براشون مهم نیست که نتونستم خیلی به جوابم برسم . البته شاید باید پسرها جواب این سوال رو بدن ولی خب هرکدوم ما دور و ورمون دوست و رفیقهایی داریم که عروسی کردن یا نظر شوهر و دوست پسرهامون رو میدونیم . از کامنت ها من بیشتر به این نتیجه رسیدم که اهمیت این موضوع هنوز که هنوز خیلی پر رنگه و برای بیشتریها مهمه .

میدونم که هنوز برای خیلی از دخترها هم این موضوع بی نهایت مهمه و خودشون از اینکه بخوان با کسی قبل از عروسی رابطه داشته باشن بدشون میاد یا حتی فکر میکنن که اگه یه رابطه سطحی هم داشته باشن ممکنه بعدا عذاب وجدان بگیرن . عذاب وجدان که هیچ رقمه من ممکن نیست بگیرم چون من قبلا یه کاری کردم و از کاری هم که کردم هیچ رقمه پشیمون نیستم . اگه نظرم اینه که باید طرفم بدونه که من قبلا با کسی رابطه داشتم علتش اینه که کاری که کردم رو اصلا بد و زشت نمیدونم . حالا شرایط و خانواده و اجتماع کنونی پهنون کاری رو رواج میده بحثش جداست . 

من که یه دخترم این موضوع اصلا برام اهمیتی نداره و اگه یه دختری الان بخواد بیاد و زن داداشه من بشه من هیچ وقت به داداشم نمیگم ببرش دکتر . یا حتی اگه بدونم دختره قبلا کاری کرده امکان نداره به داداشم بگم . یا اگه داداشم نظر منو بخواد من بهش میگم که این موضوع نمیتونه تضمینی برای خوشبختی یا بدبختی باشه .

راستش نظر من کلا اینه که حتما قبل از اینکه با کسی ازدواج کنم باهاش رابطه دوستی و سفر و مهمونی و س* کس داشته باشم . حالا اینکه این موضوع برای من پیش بیاد یا نه رو نمیدونم ولی خب ازدواج ایده آل من باید از این فیلتر ها رد شده باشه حالا ممکنه هیچ وقت اینطوری نشه و من از یه ازدواج سنتی راضی باشم و یا برعکس . بهرحال عشق و علاقه ای که ممکنه در آینده بین دونفر ایجاد شه و  یا از بین بره رو هیچ چیزی نمیتونه تضمین کنه . یه عالمه عشق آتشین به دیوار خورده و نخورده و یه عالمه عروسی سنتی موفق و ناموفق هست و هیچ آمار و تجربه ای تو این زمینه نمیتونه مطلق باشه .

بعضی ها بهم گفته بودن که بیشتر دخترهایی که میشانسن همه ورج**ین هستن ولی راستش این چیزی یه که من کمتر دور و ورم میبنم . نه اینکه منظورم به دوستای نزدیکم باشه ها ... مثلا من هروقت میرم مطب دکتر زنان اونجا با خیلی دخترها حرف میزنم که میفهمم ازدواج نکردن . توی باشگاه میبنم که دخترها به آسونی از رابطه و یا ناراحتی هاشون در این زمینه حرف میزنن . مثلا میرم آرایشگاه و میبینم که مثلا دختر آرایشگره یا مشتری های آرایشگاه به راحتی و بدون شناخت از من با من در این مورد به آسونی حرف میزنن ... 

نمیخوام بگم که این داستان همه گیر شده ولی از اونی که همه فکر میکنن خیلی بیشتره و شاید اگه من با یه دختری در حد مطب دکتر یا آرایشگاه آشنا میشم ، به نظرشون منم مثل خودشون میام که به راحتی با من حرف میزنن و درد دل میکنن .

برای خود من شده که توی مطب دکتر زنان با یه خانمی همسن و سال خودم کنار هم نشسته بودیم و دوست شدیم . از حالت و مدل و رفتار و حرفاش معلوم بود که با من فرق داره ( از نظر طرز تفکر در مورد این موضوع ) منم بهش نگفتم که ازدواج نکردم . الکی گفتم عروسی کردم و سنتی عروسی کردم و زنه میگفت ' دخترها چقدر بد شدن و منم میگفتم : اره بابا ! زمون ما کی این مدلی بود ...

یه موقع ها هم پیش اومده که با دخترهایی که تو همین شرایط های لحظه ای باهم دوست شدیم راستش رو گفتم ...

البته همونطوری که تو پست قبلم گفتم دایره ارتباطات آدمها بسته به علایق و شرایطشون زمین تا آسمون فرق میکنه و شاید برای همینه که من دخترهای این مدلی رو بیشتر از بعضی های دیگه میبینم .

بهر حال بحث و اختلاف نظر تو این موضوع یه چیز کاملا طبیعی یه و اصلا انتهایی نداره ولی من مطمئنم که آخر زرنگی رو راستی یه و شروع کردن یه زندگی با دورغ بهرحال مشکلات و دلشورهای مخصوص خودش رو داره . امیدوارم که من هیچ وقت مجبور نشم زندگی ام رو با همچین دورغی پیش ببرم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

نیروانا جان من از صداقتی که تو نوشته هاته خیلی خوشم میاد.منم متولد 60 هستم و 7 ساله که ازدواج کردم.
یه چیزی که برا م سواله اینه که( ببخشیدا ناراحت میشی جوابم و نده.) تو یا هر (دختری )که با دوست پسرات رابطه داری وقتی بخوای ازدواج کنی اگه طرف خواستگار باشه بهش می گی؟ یا اگه با پسری دوست باشی و بخواین ازدواج کنین که می دونه قبل اون با یکی دیگه رابطه داشتی. قبول میکنه؟
من چون خیلی وقت پیش ازدواج کردم هنوز مثل اون زمان فکر میکنم که خوب هیشکی قبول نمی کرد.می خوام بدونم الان پسرا قبول می کنن که زنی که می خوان بگیرن دختر نباشه یا قبلا رابطه داشته؟

این نوشته بالا یه کامنت خصوصی بود برای من . من اصلا و ابدا از این سواله ناراحت نشدم و اینکه خواستم براش یه پست بنویسم شاید علتش اینه که فکر میکنم که سوال خیلی از دوستای دیگه هم باشه . البته جواب این سوال رو تشویق و ترغیب به رابطه های قبل از ازدواج از طرف من ندونین . دایره افکار و ارتباطات هرکسی بسته به شرایط زندگیش فرق داره و مسلماَ آدمهایی که تو زندگی من یا دور و وریهام که مثل خودم هستن میان ممکنه با آدمهای زندگی و دور و ور و فامیل شما فرق کنن . برای همین این پست نمیشه نسخه ای باشه که برای همه بشه پیچید . صرفا یه نظر شخصی منه و البته من خیلی دوست دارم که تو کامنتدونی هم شماها نظرها و تجربه هایی خودتون یا دوستهاتون داشتین رو بنویسین . 

من به شخصه وقتی با یه پسری دوست شم که بخوام تو زندگیم نگهش دارم حقیقت رو راجع رابطه قبلی که داشتم بهش میگم . نمیشنم سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کنم ها ! من اصولا میگم که یه دوست پسر داشتم که سالها باهم دوست بودیم و تازه قصد عروسی هم داشتیم ولی دیگه قسمت نبوده و نشده خیلی هم از نظر جزئیاتی وارد داستان نمیشم و از این دوست پسر خیالی چندین ساله هم چیز خاصی تعریف نمیکنم و تازه بدیش رو هم نمیگم . میگم بعض ( به از ) تو نباشه خیلی پسر خوبی بود ولی دیگه قسمت نشد و اینا . حالا طرف خیلی گیر باشه که چرا قسمت نشد میگم از نظر خانوادگی نتونستیم کنار بیائیم . (‌الکی )

بعدش هم میگم که باهاش رابطه نزدیک داشتم دیگه . من نمیتونم دورغ بگم که قبلا هیچ کاری نکردم و سرم رو از روی جانماز بلند کردم و تو رو دیدم و این حرفا . شاید به بعضی ها این حرفا بیاد ولی خب نمیدونم چرا اصلا به من نمیاد ؟!؟! تازه اگه دورغ بگی به این گنده گی هر آن ممکنه که گندش در بیاد و اون موقع هی بدتر و بدتر میشه . اگه هم یه موقع بخوایی با این شخص جدید ارتباط نزدیک برقرار کنی یارو خر که نیست ! میفهمه که بار اولت نیست دیگه . اونوقت دیگه از زشت هم زشت تره و طرف فکر میکنه که تو میخواستی خودت رو بندازی بهش .

ولی در مورد خواستگار داستان خیلی فرق میکنه . شاید یکی از چیزهایی که من بدم میاد با خواستگار عروسی کنم همین داستانه ولی چون اصولا خواستگارها از طریق فک و فامیل معرفی میشن و در نود و نه درصد مواقع کسی میره خواستگاری سنتی که این حرفا براش مهم باشه دیگه وگرنه آدم بی دوست دختر که تو دنیا نداریم . به نظر من بیشتر اون پسرهایی به عروسی سنتی علاقه دارن که خودشون رفتن عشق و حال رو کردن و حالا میگن بریم یه دختر آفتاب مهتاب ندیده بگیریم . اینطور آدمها که بصورت سنتی بیان خواستگاری که نمیشه راستش رو بهشون بگی ! چون : 

اولا : عروسی احتمالی بهم میخوره 

دوماَ : میره به خار مادرش میگه و اونم به رابط خواستگاری میگه و دیگه ...

آبرو تو تمام فک فامیل میره و هیچ بنی بشری هم نمیاد خواستگاری . درسته این چیزها بین دختر و پسرها داره جا میفته ولی هنوز تو خانواده ها و مامان باباها جا نیفتاده . تازه اگه یه مامانی هم بدونه دوست نداره که از بقیه این حرف رو بشنوه .

من خیلی ها رو دیدم که سنتی ازدواج کردن و با××کره نبودن . رفتن دکتر و مشکلشون با یه هزینه معمولی حل کردن و آبرو خودشون و خونواده شون رو خریدن . این راه حل هم واسه داماد های گیر که عروس رو میبرن دکتر اصلا جواب نمیده . اگه خانواده تون مدل دکتر بردنی هست حواستون به آینده تون باشه !!

تو خانواده ما من تاحالا ندیدم که عروس رو ببرن دکتر . زن دایی من که حدود 15-16 سال پیش عروس خانواده مامانم اینا شد ، خودش با عمه اش رفته بود دکتر و یه گواهی گرفته بود و داده بود به خانواده مامانم اینا . مامان اینام هم گفته بودن : این کارها چیه ؟ ما به ایکس جون اطمینان کامل داریم که اومدیم گرفتیمش دیگه !

من تا حالا برام پیش نیومده که ببینم یه پسری بخواد زن بگیره و اولین معیارش بکارت باشه . ( میگم که دامنه ارتباطات آدمها مختلف ه ) خیلی از دوستای من ازدواج کردن با دوست پسرهاشون و پسرها هم میدونستن که اینا قبلاً این رابطه رو تجربه کردن . خیلی دوست دارم بدونم نظر عموم پسرها نسبت به این داستان چیه . به نسبت سن پسرها این موضوع خیلی خیلی فرق میکنه . هرچی سن پسرها کمتر باشه حساسیتشون روی این موضوع بیشتر میشه . البته خب اینکه یه دختر 30 ساله قبلا یه رابطه ای داشته باشه با اینکه یه دختر 18-19 ساله قبلا این تجربه رو داشته باشه فرق میکنه دیگه . اگه سن شروع دوست پسر بازی رو از 20 بگیریم تا 30 سالگی حدود 10 سال وقته . 10 سال خودش یه عمره و هر احتمالی توش میره . 

یه آماری که من از دخترها به دست آوردم ( تو رو خدا به کسی بی احترامی نشه ها ) دیگه اصلا دختر ( از نظر باکره گی ) نمیبینم . الان من میرم باشگاه و با کلی دختر اونجا دوست شدم . تو محل کارم با بعضی ها خودمونی شدم ( تازه محل کار یه جوری یه که دخترها خودشون رو لو نمیدن و رازهاشون رو نمیگن ) دخترهایی که تو مهمونی ها یا مسافرتها از طریق دوست پسرهاشون میان و شبها میرن بغل دوست پسرهاشون میخوابن و ... اصلا راستش من یه جورهایی تو سن های 25 به بالا دیگه باکره نمیبینم . نه اینکه بگم اصلا نیست ها ولی خب درصدش خیلی کم شده . بهر حال همه اینا عروسی میکنن دیگه . از همین جا نتیجه میگیرم که این موضوع بین پسرها داره یه جورهایی جا میفته . درسته هیچ کدوم از دوست پسرهای من با من عروسی نکردن ولی بیشتر ازدواجها الان دوست دختر پسری یه و من دور و ورم کمتر عروسی سنتی میبینم .

البته این موضوع که اگه پسری دختری رو بخواد تحت هر شرایطی میره باهاش ازدواج میکنه به من ثابت شده ولی بازهم دوست دارم از تجربه ها و نظرهای شما ها با خبر شم . بازهم میگم که این پست تجربه و نظر شخصی من با توجه به شرایط و محل زندگی و آدمهای دور و ور منه .

فکر کنم ممکنه که نظر ها خیلی مختلف باشه . برای همین میخوایین تو کامنتدونی اسم واقعی یا آدرس وبلاگهاتون رو نذارین .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

آدمها که میرن یادها و خاطره هاشون هم به مرور میرن ولی اصولا کادوهاشون تامدتها میمونه . یکی از کادوهایی که اون موقع رضا برام خریده بود و خیلی دوستش داشتم یه آی پاد صورتی بود که خیلی خیلی خوشم می اومد ازش . دزد که به ماشینم زد اونم تو ماشین بود و بردش .

یه گوشی هم برام خریده بود که سفید بود و اونم دوستش داشتم ولی دیگه چند وقتی بود هی بازی در می آورد و صفحه تاچش دیگه کار نمیکرد یا با تاخیر کار میکرد . موقعش شده بود که اونم بره پی کارش پیش اونی که برام خریدتش . البته من هنوز که هنوزه رضا رو خیلی دوست دارم ها و خاطراتی رو هم که باهاش داشتم کاملا دوست دارم ولی خب این دلیل نمیشه که دلم بخواد یاد و خاطرش باهام باشه یا اینکه حتی یه ذره دلم بخواد که دوباره بیاد تو زندگیم .

اینا رو گفتم که بگم یه گوشی نو خریدم . یه جورهایی اصلا تو نظرم نبود که چه گوشی یی بخرم . دلم گوشی بزرگ اصلا نمیخواست یه مدل گوشی از موتورلا دیدم که خیلی خوشم اومده بود و رفتم اونو بخرم که دیدم یه قیمت نجومی و الکی داره . یعنی گوشی چند سال پیش با یه قیمت کاملا کاذب . خلاصه اون که اصلا به کار ما نیومد و بیخیالش شدم و تو از اینترنت این گوشی رو دیدم که خیلی خوشم اومد . کاملا ساده است و اندازه اش هم خوبه و رنگش هم طلایی و خانمانه است . از نظر قیمتی هم یه جورهایی مناسبه ، البته بگم که رنگ نقره ایش حدود 130 هزارتومان اروزنتره و از شانس رنگ طلائیش گرونترین رنگشه ! کلاً نمیدونم چرا چیزهایی که ما میپسندیم جز گرونهاش در میاد . تو یه ویترین مغازه تا حالا نشده من یه چیزی رو انتخاب کنم و برم ببینم که جزء ارزونترینهای مغازه است ! 

خرید این گوشی یه تازه باعث شد که وفاداری چندین ساله ام به نوکیا حفظ شه . ( من تا حالا گوشی یی به جز نوکیا نداشتم )

اوضاع احوال کلی هم خوبه و نسبت به پستهای قبل حال و روزم یه کمی بهتر شده . سامان هم خوبه و رابطه بدی نیست البته عالی هم نیست . خود سامان پسر خوبی یه و خدائیش رفتار و حرکت بدی نکرده ولی خب نمیدونم چرا رابطه اونطور که باید مستحکم و عمیق نیست . ظاهر داستان خیلی خوبه ها !! یعنی وقتی یکی بیرون ببینتمون با خودش فکر میکنه که چه خبره ! چه دختری ، چه پسری ، چه ... خوش بحالشون ولی خب ...

من خودم یه موقع هایی که تنها هستم دختر پسرها رو تو ماشین یا توی رستوران و مرکز خریدها میبینم بهشون حسودی میکنم . فکر میکنم که الان کنارهم خیلی خوب و خوشحال و خوشبخت ان ولی حقیقتا آدم نمیدونه که تو دل کی چی میگذره . یه موقع ها فکر میکنم که بقیه هم ما رو میبنن از دور فکر میکنن که چقدر خوشحالیم و هیچ غم و غصه ای نداریم . البته بگم که ناشکری نمیکنم و خدائیش چیزی به اسم غم و غصه تو زندگی ما خیلی پررنگ نیست ولی خب  عشق و علاقه تو زندگی یه چیزی یه که هیچ چیز دیگه نمیتونه جاش رو پر کنه .

خوشحال و خوشبخت کسی یه که دلش یه جا آروم گرفته باشه ولی ظاهرا این دل من حالا حالاها نمیخواد آروم بگیره . بیچاره سامانه جز احترام و محبت و پذیرایی کار دیگه ای نمیکنه . هروقت زنگ میزنم جواب میده ، خودش هم پیگیره و زنگ میزنه و وقت میزاره برای حرف زدن و قرار گذاشتن . اون مدلی هم نیست که حروم زاده باشه و فکرش فقط دنبال اف *یو** سی ***کی باشه . رفتم خونش . کنارم میشینه ، بغلم میکنه ، بوسم میکنه ولی این رفتارهاش کنترل شده و محبت آمیزه ! موقع بغل کردن نمی آید له و لورده ات کنه و دستش رو عمداً یا حتی سهواً برسونه به اون جاهایی که نباید برسونه . متنفرم از اینکه یکی بیاد سمتت که تو بخوایی بری تو آغوشش ولی اون با میل حیوونی اومده باشه سمتت و هدفش از اون آغوش یه چیز دیگه باشه . متنفرم از پسرهایی که وقتی باهاشون تنها میشی میخوان به یه نحوی به اون هدفشون برسن حالا چه با گول زدن چه زوری و چه عجز و ناله !

یه بار یا یه نفر آشنا شدم و اولین بار که تنها شدیم نهایتا دست منو گرفت ولی یه کمی بعدش مثل یه سوسک دمپایی خورده طاق باز افتاده بود روی مبل و ناله میکرد که دارم میمیرم ! تو رو خدا یه کاری برای من بکن ! منظورش از دارم میمرم این بود که تحر*یک شده و حتماً داستانش باید به انتها برسه ! نمیدونین چه صحنه زجر آوری بود ! پسره خرسه گنده یه التماسی میکرد که نگو ! منم بهش گفتم بزار برم از تو ماشینم یه چیزی بیارم الان بر میگردم رفتم و دیگه بر نگشتم و جوابش رو هیچ رقمه ندادم !

میدونم که اگه دوستیم با سامان ادامه پیدا کنه بهر حال تهش اون اتفاقه میفته ها ولی خب کی و چه طوریش خیلی خیلی مهمه . از اینکه بخوام با سامان ارتباط نزدیک برقرار کنم میترسم . از اینکه رابطه ام بره زیر سلطه این برخورد نزدیک میترسم ، از اینکه از این برخورد نزدیک دوری کنم و یه جای رابطه یه مدلهایی لنگ بزنه و خود به خود سردی بینمون ایجادشه میترسم . میدونین که اصلا اهل جانماز آب کشیدن و اینا نیستم . از خود این برخورد نزدیک تو دوستیمون نمیترسم بلکه ترسم از اثرات جانبی اش ه !!! 

 

** گوشی جدیدم نوکیا c3-01  هستش که قابل شما رو هم نداره .

*** عکسهای اون روز که مهمون داشتیم رو تو فیس بوک دیدین ؟ 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط نیروانا نظرات ()

این دومین باره که تو امسال دارم سرما میخورم . از صبح که بیدار شدم گلوم درد میکنه و دماغه کیپ شده حسابی ، الانم که پشت میزم نشستم  وقتی یه کش و قوسی به بدنم میدم و یه بدن درد خفیف هم احساس میکنم . چشمام میسوزه و ته گلوم انگار که زخم شده باشه .

اینا رو گفتم که بگم اگه کسی دکتره و این جا رو میخونه برام یه نسخه سریع البهبود بپیچه . 

حالا از شانس شب هم مهمون داریم اساسی . مهمونی نیمه خانوادگی که منم یه سری دوستام رو دعوت کردم و از دوستای داداشم هم تو مهمونی هستن و برای خالی نبودن عریضه و هم اینکه مامانم دست و دلش به کار بره  یه چند تایی هم فامیل اون وسط مسط ها زورچپون دعوت کردیم .

داستان چی بپوشم رو که اصلا دیگه دلم نمیخواد راجعش حرف بزنم چون  دور از جون همه تون مثل یه درد بی درمون شده واسه من ! فعلا دعا میکنم که حالم بهتر شه و برای شب افقی نباشم . قابل توجه اون دکتره که میخواد ویزیتم کنه : خودم از صبح قرص سرما خوردگی و کپسول آموکسی سیلین رو شروع کردم .

حیف که الان وقت ندارم و سرکار سرم شلوغه وگرنه سه سوته رفته بودم دکتر . من یه جورهایی عاشق دکتر و دوا و این چیزهام . از آمپول خیلی بدم میاد ولی قرص و شربتهای بدمزه رو یه جور باحالی دوست دارم ! کلا تو خوردن خوراکی های بدمزه و بی مزه تبحر خاصی دارم . وقتی که رژیمم سفت و سخت تر بود خوردن مرغ آب پز بدون نمک و هیچ چیز دیگه ای برام خیلی راحت آسون بود . کدو و هویچ و سبزیجات بخار پز رو هم کاملا دوست دارم . بعد از باشگاه باید یه پودر پروتئین رو با آب قاطی کنم و بخورم که اون رو هم مثل شربت آلبالو سر میکشم و میره ! تنها چیزی که هنوز خوردنش برام سخته و بعدش قیافه کج و کوله میشه م*& شروب ه ...

از دیروز بگم که چه حال بدی داشتم و این مریضی روح و روانی که تو پست قبل داشتم تو یه فاز افسردگی هم گسترش پیدا کرده بود و کاملا دپ و درب و داغون بودم ! از صبح زود که بیدار شده بودم بخاطر دیر خوابیدنهای طول هفته خسته و بی حوصله بودم . سرکار هم سرم شلوغ بود و دقیقه نود که میخواستم از دفتر بیام بیرون رئیسم یه کار مزخرفی داد دستم که کلی وقتم رو گرفت و بخاطرش تو ترافیک موندم و دیر رسیدم . باشگاه هم داشتم و هول هولی حاضر شدم رفتم باشگاه ، توی راه به مربی ام زنگ زدم که بگم دارم میام ( هر جلسه من باهاش هماهنگ میشم و میرم ) دیدم جواب نداد ، فکر کردم احتمالا باشگاه شلوغه و نشنیده . تو طول مسیر باشگاه هم سامان زنگ زده بود و داشتم با اون حرف میزدم ، حرف که نه غر میزدم والکی بهونه میگرفتم . بیچاره یه کلمه گفت : ای کاش امروز باشگاه نمیرفتی و هم رو میدیدم . منم که بی اعصاب با پتانسیل دعوا روی صد هزار ! پریدم بهش و تیکه پاره اش کردم که اگه میخواستی منو ببینی از صبح میگفتی و خودت کار داری و فوتبال میری و ....

یه دختر گه و غر غرو مثل رادیو شده بودم و الکی الکی اینقدر غر زدم که نگو . یکی نیست بگه این پسره بیچاره چه گناهی کرده که باید جواب این ناکامی های عاطفی تو رو بده .

رسیدم دم باشگاه و به سختی یه جای پارک پیدا کردم و پریدم تو باشگاه که دیدم ای بابا مربی ام نیومده . حرص و غم و غصه و عصبانیت و عقده درونم که نمیدونم از کجا اومده صد چندان شد . زنگ زدم سامان و گفتم مربی ام نیومده . اونم گفت بیا هم رو ببینیم . منم قبول کردم .

رفتم سر کیف باشگاهم و دیدم که ای وای کیف لوازم آرایشم رو نیوردم . دوباره زنگ زدم به سامان که حال ندارم و نمیتونم بیام . اونم گفت که من دوست دارم بیایی ولی حالا اگه خودت نمیتونی اصرار نمیکنم . اصلا آرایش نداشتم و قیافه ام کلی زرد و رنگ و رو پریده بود و هیچ رغمه راه نداشت که این شکلی منو ببینه . با اینکه حقیقتاً نمیخواستم برم ولی دوست داشتم اون هی اصرار کنه و هی بگه و من بازم بگم نه ! ( به معنا عقده ای شدم ها ) 

اومدم سمت خونه و از شانس تا ماشین رو روشن کردم یه آهنگ آخر غم غصه شروع کرد به خوندن . منم همزمان باهاش شروع کردم به گریه کردن . گریه بودها ... همینطوری می اومد . یکی نیست بگه آخه چرا ؟ چته ؟ چی میخوایی ؟

پشت فرمون همینطور اشک میریختم و زار میزدم ! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ها. راستش خودم هم هنوز علتش رو نمیدونم ولی دلم بد جور گرفته بود و خستگی جسمی و روحی بالاخره یه جایی امانت رو میبره دیگه ، تا وقتی برسم دم در خونمون همینطور گریه میکردم . دیگه رفتم بالا اشکام رو پاک کردم که مامانم الکی نگران نشه . یه کمی جلوی آینه به خودم ور رفتم و بعدش سامان زنگ زد و یه کمی مهربونی کرد و سعی کردم که خودم برای بهبود حالم تلاش کنم . یه کمی آرایش کردم و رفتم بیرون . دوستم الهام رو دیدم و باهم رفتیم یه دوری زدیم و دوتایی از تنهایی و بی هدفی ناله کردیم و یه شامی کوچیکی هم زدیم و برگشتیم خونه .

از خودم خجالت میکشم که چرا اینهمه ضعیف و نازک نارنجی شدم . اصلا مشکلی نبود که من بخاطر اینطوری خودم رو له و لورده کنم و ضجه بزنم .

دیگه واقعا باید از خودم خجالت بکشم ،،،

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

خدا رو شکر گرفتاری های کاریم یه کمتر شده و شغل دوم رو هم که فعلن گذاشتیم کنار . یه جورهایی داره اوقات فراغتم بیشتر میشه و احساس نیاز به دوست پسر داره برام پر رنگ تر میشه .

تو این مدت پیش اومد که با یه کسایی آشنا شدم ولی همه در همون مرحله آشنایی موندن و هیچ کسی تبدیل به دوست نشد . نمیشه بگم که همه ایراد داشتن ولی خب طرف باید به دل آدم بشینه دیگه . حالا ممکنه که یارو خیلی خوش قیافه هم نباشه ها ولی به دلت نشسته باشه و ازش خوشت بیاد .

دیگه با کسی آشنا شدن برام سخت شده . مخصوصا اینکه دیگه کمتر پیش میاد تو خیابون از کسی شماره بگیرم . خب برای من به ندرت پیش اومده که بجز تو خیابون بتونم جای دیگه ای باب آشنایی با کسی رو باز کنم . یه موقع هایی هم شده که دوستام از دوست های شوهرها یا دوست پسرها شون کسایی رو معرفی کردن . معرفی کردن از نظر کلاسی خوبه ولی خب داستان و حرف و حدیث توش زیاد در میاد . مخصوصا که اگه معرف ها زن و شوهر باشن باید همش حواست باشه که مبادا رفتار تو روی زندگی اونا اثری بزاره . تاره بعدش هم بخوایی با یارو کات کنی هی پیش میاد که میبینش یا اینکه ممکنه بره پشت سرت حرفهای بیخودکی بزنه .

یه موقع هایی اصلا قید آشنایی ها جدید رو میزنم ولی بازهم زورم نمیرسه و پیش میاد که با کسایی آشنا شم !

10 روز پیش تقریبا بعد از یه مدت زیادی با یه پسر جدیدی شام رفتم بیرون . حدود 2 ماه پیش همین آقا ( اسمش سامان ه  )تو خیابون بهم شماره داد و منم تو همون زمان یکی دوباری بهش زنگ زدم و اونم زنگ زد ولی اون موقع من گرفتار بودم و دیگه وقت نشد قرار بزارم . دیگه بی خیال هم شدیم و پسره به تاریخ پیوست ، تا اینکه دوهفته پیش یه روز که حوصله ام خیلی سر رفته بود هی فون بوک موبایلم رو بالا پائین کردم و چشمم به شماره سامان افتاد . بهش زنگ زدم و اتفاقا اونم از زنگ زدن من استقبال کرد و گفت که قرار بزاریم . یکی دو روزی هی خواستیم قرار بزاریم که نشد تا اینکه بالاخره 5 شنبه قرار گذاشتیم . پسره پشت تلفن گفت که مهمون دارن و میتونه خیلی کوتاه بیاد منو ببینه . منم داشتم میرفتم جایی گفتم سر راه میرم میبنمش.

اون روزی هم که من ازش شماره گرفته بودم خوبه خوب ندیدمش و یه چیز کلی ازش بیادم بود ولی یادم بود که بطور کلی بد نبود .

رسیدیم سر قرار و من رفتم نشستم تو ماشینه سامان . یه دوری زدیم و گفت که کجا بریم . گفتم : بریم یه کافی شاپ تو همین نزدیکی ها یه کافی بخوریم و تو هم که عجله داری زود برو . گفت : نه ! کافی دوست ندارم بریم فشم شام بخوریم و قلیون بکشیم . گفتم : مگه دیرت نشده بود ؟ گفت نه با داداشم هماهنگ کردم و اون پیش مهمونها هستش تا من برم خونه .

رفتیم سمت فشم و جاتون خالی شام و قلیون و اینا ! حالا مگه این سامانه پا میشد بره ؟ هی میگفتم هانی دیرت نشد ؟ میگفت : نه ! حالا هستیم ! دیگه آخرش به زور با بیل مکانیکی آقا رو بلند کردیم و برگشتیم سمت خونه . فکر کنم با خودش گفته بزار به دختره بگم که کار دارم و باید زود برم که اگه ازش خوشم نیومد زودی بپیچم و برم دنبال کارم . احتمالا اونم قیافه من کاملا یادش نبود. قد و هیکل رو هم که اصلا ندیده بود چون من پشت فرمون بودم .

روزهای بعدیش هم باهم حرف زدیم و بازهم همدیگر رو دیدیم و فعلن یه جورهایی با هم دوست شدیم . ظاهرا پسر خوبیه و رفتارش هم تا الان که موجه بوده ولی راستش من خیلی از دل بستن و صمیمی تر شدن میترسم . احساس میکنم دیگه طاقت تو دیوار خوردن رو ندارم . 

پسره اصولا حدود ظهر زنگ میزنه ولی یه روز چند روز پیش ها زنگ نزد تا بعد از ظهر . شاید خنده تون بگیره ولی تو دلم اینقدر ناراحت بودم . همش میگفتم نکنه دیگه زنگ نزنه ! البته بعد از ظهر زنگ زد و گفت که خیلی سرش شلوغ بوده ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم به آینده این رابطه یا رابطه های مشابه حتی در حد یه دوستی امید ببندم ! ترسو شدم ! اعتماد به نفسم رو از دست دادم اساسی . میخوام برم سرقرار 1 ساعت جلوی آینه خودم رو چک میکنیم , لباسهام ، آرایشم و موهام رو هی بررسی میکنم که ببینم نکنه ایرادی داشته باشه . نکنه اونقدر که باید خوب به نظر نیام ! با اینکه اوضاع اقتصادی ام یه کمی در هم برهم شده ولی بازهم لباس و کیف و کفش میخرم !

مریض شدم به معنی واقعی ، مریض که شاخ و دم نداره ! منم دیگه ! وسواس فکری گرفتم در مورد همه چیز هی فکر های بد میکنم . هی تو دلم تلاش میکنم که فکرهای بد رو از خودم دور کنم . هی ذهنم رو سمت فکرهای خوب میکشونم ولی ته دلم و ذهنم تخیلی ترین فکرها هستش . به نظرتون برم دکتر ممکنه بتونه کمکی کنه ؟ میترسم برم و دارو بهم بده و من به داروها عادت کنم و بعد از یه مدت از اینی که هستم هم بدتر شم .

سرکار میرم و باشگاه و بیرون و رستوران و دورهمی و مهمونی و ... همه کارهام رو روتین انجام میدم . اخلاقم هم فرقی نکرده فقط موج عظیم فکرهای بد و ترسناک همه وجودم رو گرفته . کافیه به مامانم زنگ بزنم و جواب نده ! در عرض 1  دقیقه ناراحت کننده ترین فکرهای عالم به ذهنم میرسه . همش فکر میکنم که آینده چی میشه ؟ نکنه برای خانواده ام اتفاقی بیفته و من تنها شم . نکنه تصادف کنم و درب و داغون شم !! نکنه بمیرم . نکنه نزدیکهام بمیرن و ....

شاید بگین به این چیزها فکر نکن ولی دست خودم نیست که این فکرها ناخودآگاه میان تو ذهن آدم . اصلا جوری نیست که بتونی جلوشون رو بگیری .

موندم چیکار کنم . تا حالا برای شما ها همچین اتفاقی افتاده یا تو مقطعی از زندگیتون دچار همچین احساساتی شده بودین ؟ بعدش چیکار کردین ؟ همینطوری خوب شدین یا رفتین دکتر ؟ اگه راهکاری به ذهنتون میرسه بگین ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

همه جا تاریک و نمیدونم ساعت چنده . پتو رو تا زیر چشمام میکشم بالا و سعی میکنم دوباره بخوابم . دلم درد میکنه و سعی میکنم روی شکم بخوابم تا دلم یه کمی بهتر شه ولی انگار اثر نداره . 

نمیدونم چقدر زمان گذشته ولی بازهم بیدار شدم ‘ دلم بدتر شده . اینقدر درد میکنه که فکر میکنم دارم دردم رو میبینم . چشمام که میبندم موجهای بزرگ و خفن دریا رو میبینم که باضرب میخورن به صخره های ساحلی ! اون صخره ها دل من ان و اون موجهای نمیدونم چی ان . فقط حاصل برخوردشون باهم که یه عالمه درده که نسیب من میشه ! به زور چشمام رو هم فشار میدم و دوباره میخوابم .

همه جا تاریکه و هنوز صدای اون موجها میاد . دارم میرم باشگاه ولی بجای باشگاه خودمون چرا از سر باشگاه رضا در میارم  ؟ رضا میاد روبه روم و یهویی باشگاه تبدیل به استخر میشه . اسنو بردم تبدیل میشه تخته موج سواری و من میرم تو همون استخره که حالا داره دریا میشه ! همه چیز به یه شکل غیر قابل باوری تبدیل به چیزهای دیگه میشد و بعدش یهویی سیاه شد !

از سوزش لب بالام بیدار میشم . دستم رو یواش و با ترس میکشم روی لبم . نه !!! متنفرم ازش . دل دردم کلا محو میشه و همه دردها میاد رو لبم . 

دستم رو میکشم پائین تخت روی زمین تا دستم به موبایلم برسه . ساعت رو نگاه میکنم تازه 5 صبحه ! میخوام باز بخوابم ولی طاقت نمیارم و از رختخواب میام بیرون . خوابالو میرم تو آشپزخونه و میگردم پماد تبخال رو پیدا کنم . بدون نگاه به آینه یه کپه از پماد رو میمالم روی لبم و دوباره میام تو تختم . جام دیگه سرد شده و پتو کشیدن تا زیر چشم هم دیگه فایده نداره !

چقدر دیگه باید صبر کنم که این طولانی ترین شب سال صبح شه و من از شر این درد ها و خوابهای تخیلی راحت شم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()


Design By : Pichak