زندگی نیروانا

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۸ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط نیروانا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیروانا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۱ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

از اونجایی من نباید هیچی رو قایم کنم و حتی اگه بخوام هم نمیتونم ، امروز داستان دوست پسر جدید رو براتون تعریف میکنم . از شانس من این دوست نیو (New  ) هم اسمش مثل قبلیه ! یکی نیست بگه ، اینهمه اسم آخه چرا باید اینطوری بشه ....

داستان دوستی اینطوری شد :

18 تیرماه ، تقریباً روزهای آخر دوستی من و مهدی بود و چند روزی هم بود که سر و کله خواستگاره پیدا شده بود  ... 5 شنبه بود و شام باهم بودیم و قرار شد که از فرداش دیگه هم رو نبینیم و من برم با خواستگاره بیرون و اینا ( من اینطوری از مهدی خواسته بودم ) بعد از شام که خواستیم از هم جدا شیم من مقادیر متنابهی اشک ریختم و خدافظی و اینا... ( الان که فکر میکنم میگم آخه اشک برای چی بود )

فرداش که روز جمعه بود بی حال و بی کار و کمی تا قسمتی از دپ بودم . آخه 99 درصد جمعه من و مهدی باهم بودیم یعنی از ناهار تا آخر شب پیش هم بودیم . یک کمی دور خودم چرخیدم و بعدش تصمیم گرفتم برم کارواش تا یک کمی وقتم بگذره ! خلاصه توی کارواش بود که آره و اینا .... یک پسری بود که همش حواسش به من بود ولی من خودم رو گرفتم و محلش نمیذاشتم . پسره کارش تموم شد و رفت . یک کمی بعدش هم کار من تموم شد و رفتم . بیرون که رفتم دیدم پسره وایساده . خلاصه که کلی تلاش و کوشش کرد و منم باهاش حرف زدم و شماره اش را گرفتم . شبش بهش زنگ زدم و فرداش هم قرار گذاشتم و شام رفتیم بیرون . خلاصه که اینجوری شد که مهدی نیو وارد زندگی من شد . وقتی میخواستم در موردش با دوستام حرف بزنم اسم مهدی رو که میاوردم همه فکر میکردن که همون مهدی قدیمی رو میگم برای همین اسم اینو گذاشتم مهدی نیو ( New  ) .

روزهای بعد هم با مهدی نیو میرفتم بیرون و اینا و سه روز بعد از آشنائیمون هم روز تولد من بود . چون پسره گواهینامه منو دیده بود میدونست تولدم روز 22 تیر هستش . روز تولدم از صبح زنگ زد و تبریک و اینا و گفت که عصری بیا هم رو ببینیم . من اصلاً توقع نداشتم که برام هدیه بگیره چونکه تازه 3 روز بود آشنا شده بودیم . عصری اومد دنبالم و رفتیم بیرون ... رفتیم یک رستوران نشستیم و مهدی نیو به هوای اینکه چیزی توی ماشینش هست خواست که بره دم ماشین و بیاد . وقتی که اومد دیدم برام کادو آورده . یه بسته خیلی خوشگل بود از این کادوهای گران گیفت که بیرون کادوهه نقره ای و توش صورتی اکلیلی بود . دلم داشت آب میشد چون کادوهه بزرگ و تپل بود فکر کردم که احتمالاً عروسک توشه ولی وقتی بازش کردم دیدم دوتا عطره ( ١ ) و ( 2 )! یکی هم نه و دوتا ! بهش گفتم : چرا دوتا ؟ گفت : آخه یکی جدایی میاره ! ( خیلی حرف لوسی بود ولی قند تو دلم آب شد ) عطر دیوره توش اکلیل داره و وقتی میزنی به بدنت اکلیلهاش برق میزنه و خیلی خوشگله . داشتم کادو ها رو وارسی میکردم که دیدم برام کیک آوردن ! یک کیک گوگولی با دو تا شمع فشفه ای ! اینقده هیجان انگیز بود که نگو ! ( من که داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ) نه به خاطر و هدیه و کیک ها ! بخاطر اینهمه مهربونی بعد از سه روز . اصلاً همچین توقع و انتظاری نداشتم .

خلاصه دیگه دوستیمون شروع شد و ادامه هم پیدا کرد و دیروز هم سومین ماهگرد دوستیمون بودش .

نمیدونم چی فکر میکنین ، شاید بگین به این سرعت چطوری تونستی با یه نفر دیگه دوست بشی که من در جواب باید بگم به آسونی و به نظر من هیچ چیزی اندازه یه همراه جدید که نمیتونه کمک کنه که گذشته رو پشت سر بزاری . شاید اگه تو خیلی از روزهای دلتنگی من تنها بودم وسوسه میشدم که به مهدی زنگ بزنم و یا اینکه تلفنش رو جواب بدم . اینم بگم که خدا هم برای من خواست که یه پسر مهربون و مودب سر راه من اومد که تا حالا به جز احترام و محبت هیچی ازش ندیدم . یعنی یه موقعهایی که با مهدی مقایسه اش میکنم دلم برای خودم میسوزه که مهدی اینهمه سر به سرم میذاشت و سر هیچی اینقدر داغونم میکرد . البته نمیخوام بگم که این پسر جدیده عالی یه و این حرفا ... ولی حداقلش اینه که احترام منو بیشتر از اندازه یه دوست دختر نگاه میداره و تحت هیچ شرایطی باهام سر به سر نمیزاره و سوال جواب نمیکنه . خوب حالا شاید از این به بعد داستان های نیروانا و مهدی نیو را داشته باشیم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیروانا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط نیروانا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نیروانا نظرات ()


Design By : Pichak