زندگی نیروانا
چند روز پیش ها از طرف یکی از دوستام به یه پسری آشنا شدم که ظاهراً خوب و مهربونه و تماس هاش و اس ام اس بازیهاش هم مرتب بود و ابراز علاقه هاش معقول و اینا . بطور کلی خوب بود . یه بار تنهایی و یه بار هم با خواهرم باهاش شام و ناهار رفتم بیرون و همه چی اوکی بود . کلی زنگ میزد و کلی ابراز علاقه و محبت و اینا . از حرف زدنها و مهربون حرف زدن و پیگیر بودنش هرچی بگم کم گفتم . ساعت کاریش یه مدلی یه تا نزدیک شب درگیر کاره و منم که سرکار و بعدش هم باشگاه برای همین تو طول هفته اصلا باهم قرار نذاشتیم و قرار بود جمعه ( دیروز ) یه قرار درست و حسابی باهم بزاریم . راستی اسمش هم شهنام ه . تا اینجاش رو یادتون بمونه ها ... 5 شنبه دوره همی دعوت بودم از طرف دوستام . همون دوستام که اون پسر شکم گنده هه که تو پست قبلی برام عطر خریده بود هم تو اکیپشون ه . به شهنام گفتم که دارم میرم خونه داداشم اینا چون دلم نمیخواست بگم میرم دوره همی . گفتم حالا اول کاری فکر میکنه که من همش اینور اونور و از این مهمونی به اون مهمونی ام . توی راه هم باهاش حرف زدم کلی مهربونی و قربون صدقه و این حرفا ... توی مهمونی پسره شکم گندهه اومد و نشست رو مبل کناریه من . چونکه خیلی وبال بود من بهش گفتم که اصلا اهل دوست پسر نیستم . دوست پسر ندارم و نمیخوام داشته باشم . یه کمی حرف زدیم و همه چیز خوب بود تا اینکه شهنام زنگ زد . چون خیلی شلوغ بود من جوابش رو ندادم و 5 دقیقه بعدش رفتم یه کمی دورتر از جمع بهش زنگ زدم ولی اون بر نداشت . اومدم نشستم تو جمع و 5 دقیقه بعد دوباره شهنام زنگ زد و منم نشد جواب بدم چون خیلی شلوغ بود و اون پسر شکم گندهه هم زوم کرده بود روی من . شهنام چند بار زنگ زد و من جواب ندادم . حالا دل تو دلم هم نبود و اصلا دلم نمیخواست که شهنام ناراحت شه . تو این فکر بودم که برم خونه که دوباره شهنام زنگ زد و پسره پر رو و شکم گنده داستان گفت : کیه ؟ گفتم دوستمه . گفت : چرا جواب نمیدی ؟ گفتم : حوصله اش رو ندارم . شهنام اس ام اس داد تا اومدم اس ام رو بخونم این پرید و نگاه کرد . نوشته بود : یادت باشه ! شیکم گنده هم خوشحال و راضی ازخودش انگار که چه کشف بزرگی کرده گفت 'دیدی پسره ! دیدی پسره ؟ دختر که این مدلی اس ام اس نمیده . گفتم : آره ،پسره ، به تو چه آخه ؟ همین موقع شهنام زنگ زد و شیکم گنده با یه حرکت انتحاری گوشی منو برداشت و زرتی جواب داد ! وای ... منو میگی دنیا روی سرم خراب شد ! یه جورهایی هرچی خورده بودم پرید و پریدم گوشی رو از پسره بگیرم که نشد . نتیجه مکالمه چند ثانیه شهنام و شیکم گنده : شهنام : سلام . با نیروانا کار دارم ! شیکم : شما ؟ شهنام : من دوست پسرشم ! شیکم : آقا منم دوست پسرشم !! منم مثل شما ! شهنام : گوشی رو بده به خودش با خودش کار دارم ... شیکم : نیروانا اینجا نیست و ... من تونستم تلفن رو از دست شیکم گنده بگیرم و لباس هام رو پوشیدم و از خونه دوستم اومد بیرون . توی راه زنگ زدم به شهنام که گوشی رو برداشت و گفت : خیلی ... ( یه فحش بد که به زن ها میدن ) منم گفتم : مرسی و قطع کردم . دیگه اومدم خونه و به شهنام هم زنگ نزدم . اخر شب خودش اس ام اس داده بود که این بود خونه داداشت رفتن ؟ یه یکی دیگه داده بود که از این حرفایی که به من میزدی روزی به چند نفر میزنی ( منظورش ابراز علاقه بود ) . یکی دیگه داده بود که خیلی بی معرفتی . این اس ام اس آخری یه اینقدر ناراحتم کرد که نگو . از خجالت مردم ! دوست داشتم آب شم برم توی زمین ... بهش جواب دادم . باور کن این مدلی که تو فکر میکنی نیست . ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم و دیدم دوباره اس ام اس داده . 6 صبح دوباره اس ام اس داده بود . منم تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد . هی خوابیدم و هی بیدار شدم . از دست دادن خود شهنام برام مهم نبود ولی از اتفاق زشتی که افتاده بود خیلی خجالت میکشیدم . احساس میکردم شخصیتم در حد همون حرفی که شهنام بهم زده بود تنزل پیدا کرده و الان شهنام به چشم یه آدم تو جوبی بهم نگاه میکنه . دیگه صبح بود که خوابم برد و ساعت 12 ظهر که بیدار شدم دیدم شهنام زنگ زده و سه تا اس ام اس هم داده . نوشته بود که پیش دوست پسرت هستی که نمیتونی جواب بدی ؟ بهش زنگ زدم و اونم زودی جواب داد . گفتم : خواب بودم و دیشب تا صبح نتونستم بخوام . بهش گفتم حق داره خیلی ناراحت باشه ولی داستان اونی که اون فکر میکنه نیست و بهش گفتم : بیشتر از اینکه از ازدست دادنش ناراحت باشم از این ناراحتم که این اتفاق افتاه و اونو ناراحت کردم . بالاخره گفت : اگه اونی که من فکر میکنم نیست پس داستان چیه ... وای! حالا چی میگفتم ؟ من که گفته بودم خونه داداشم هستم حالا باید چی میگفتم ؟ در دنیای واقعی من یه پسر خاله دارم که خیلی باهم خوبیم و کلی شوخی و مسخره بازی باهم داریم . جواب تلفن هم رو میدیم و به دوست دخترهاش میگم : من زنش هستم و ... البته بعدش به دخی ها راستش رو میگیم و... خلاصه به ذهنم رسید که بگم اونی که تلفن رو جواب داد پسر خاله ام بود . گفتم که پسر خاله ام دیده موبایلم زنگ میخوره برداشته و بعدش دیده تو پسری ، حرصش گرفته و این حرف رو زده . گفتم که من نبودم اون لحظه وگرنه اگه بودم که چرا گوشی رو به من نداد ؟ گفتم که دوست پسر دیگه داشتم که موبایلم رو سایلنت میکردم میزاشتم کیفم ، نمیزاشتم روی میز که اون بخواد جواب بده . یه کمی آسمون ریسمون بافتم و بعدش هم اصلا نگفتم که آشتی کن . گفتم : میدونم که حق داری از من ناراحت باشی . حق داری حرفم رو باور نکنی ولی خب داستان اینه . اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام و منو ببخش ولی بدون که من اصلا دلم نمیخواست اینطوری ناراحتت کنم . گفتم : اگه میخوایی میگم خود پسر خاله ام بهت زنگ بزنه ، صداش رو یادته دیگه ( حالا فکر کنین میگفت بگو زنگ بزنه . البته اگه میگفت هم که صدای شیکم گنده یادش نمونده بود ) خدافظی کردیم و یه کمی بعدش زنگ زد که بیا هم رو ببینیم . باهاش قرار گذاشتم و رفتم دیدنش . گفت: میدونم که راست میگی ، تو این مدت فهمیدم که دوست پسر دیگه ای نداری .( خب خدائیش من با کسی دوست نیستم که ، هر وقت هم که زنگ زده جوابش رو دادم و اصلا هم جایی نرفتم تو این یه هفته ) گفت که : اینقدر ناراحت شده بوده که تا صبح خوابش نبرده . گفت که اصلا یه مدل دیگه روم حساب میکرده و بد جور خورده تو حالش ! بهرحال گفت که حرف منو باور کرده یا شاید بهتره بگیم که خواسته باور کنه . گفتم که بعداً میفهمی که من راستش رو بهت گفتم دوست پسر دیگه ای ندارم . ( درسته که من دروغ گفتم و اون پسر خاله ام نبود ولی خب دوست پسر من هم نبود دیگه ) دیگه قرار گذاشتیم و رفتم که ببینمش . تازه توی راه هم بهش زنگ زدم و گفتم که اگه میخوایی وقتی منو دیدی هی غر بزنی و گله کنی من اصلا نیام ها ! ( چقدر حال میده پر رو بودن ) واقعا هم وقتی دیدمش اصلا غر نزد و یه کمی فقط گفت که ناراحت بود ه . گفت که خاطرم خیلی عزیز بود که حاضر شده حرفام رو گوش کنه . گفت : هرکی دیگه جای تو بود اون لحظه چشمم رو میبستم و دهنم رو باز میکردم روش و دیگه هم جوابش رو نمیدادم . گفت : نمیدونه چرا ولی خیلی دوستم داره ... تازه برام یه هدیه هم خریده بود ! یه عطر برام خریده بود که خودم هم قبلا داشتم ولی بی نهایت از بوش خوشم میاد . بوش یه جورهایی شیرینه با موندگاری یه خیلی زیاد . از این مدل عطرهاست که وقتی میزنی همه ازت میپرسن که عطرت چیه ... گفتم به چه مناسبت برام کادو خریدی ؟ گفت : همینطوری رفتم یه عطر برای خودم بخرم اینو هم خیلی خوشم اومد و برای تو خریدم . از بابت شب قبلش خیلی ناراحت شده بودم و اینقدر خجالت میکشیدم که نگو ، دیگه کادو هم خریده بودم بیشتر من شرمنده شدم . ولی سعی کردم که بابتش بیش از حد معذرت نخوام و الان هم خیلی خوشحالم که اون شب همون لحظه های بعد از دعوا شروع نکردم به زنگ زدن . آخه دیدین که زنگ زدن درست بعد از لحظه دعوا اصولا نتیجه عکس میده و پسرها اون لحظه اینقدر ناراحت ان که هرچی بیشتر بهشون زنگ بزنی یا جواب نمیدن یا اینکه بد باهات حرف میزنن . یه کمی که میگذره و آروم میشن بهتر و راحت تر با آدم حرف میزنن . البته نه اینکه بگم همیشه اینطوری یه ها ولی خب کلا برای من که این مدلی بیشتر جواب داده ... خب با شهنام که تو خیابون آشنا نشدم و ظاهراً هم منو دوست داره . بریم ببینم آخر و عاقبت این چی میشه ؟!؟! * اسم عطره اینه : Alien Thierry Mugler ترافيك ديروز چي ميگفت ؟ به مناسبت ولن ** تاين بود ؟؟؟؟ ممكنه تو قسمتهاي مركزي شهر علت هاي ديگه اي داشته باشه ولي مطمئنم تو اتوبانهاي و سمت مركز خريدها و رستورانها و اينا علتش همون ولن بوده . من كه مثل دخترهاي خوب سركار بودم و بعدش هم جاتون خالي رفتم باشگاه . مربي ورزشم هم كه تازگي ها شده ملكه عذاب از بس غر ميزنه كه چاق شدي و رژيمت رو رعايت نميكني و چرا خوب ورزش نميكني و ... درك نميكنه كه قرار نيست كه نون هيكلم رو بخورم كه همه زندگي ام رو بزارم روي باشگاه . خوب دلم ميخواد يه موقع هايي غذاهايي خوشمزه بخورم يه موقع ها شل شلكي تمرين كنم ، يه موقع ها اصلا نيام باشگاه و برم بخوام . درك نميكنه ديگه ... هي غر ميزنه . منم ديروز بهش گفتم اينقدر گير نده ديگه ، ورزش زده ميشم ها ( شاگرد پر رو ) بعد از باشگاه يه مهموني جمع و جور دعوت بودم كه بدو بدو حاضر شدم و رفتم . مهموني يه هم بدي نبود و يه چند تا دوست دختر دوست پسر توش بودن . يه كمي كه گذشت پسرها دونه دونه رفتن كادوهاشون رو آوردن و يكي از پسرها براي دوست دخترش يه لپ تاپ ايسر كادو خريده بود كه رنگش طلايي بژ بود و خيلي خوشگل و گوگولي بود و دوست دخترش هم براش يه آب نبات چوبي گنده خريده بود ! از اين آب نبات چوبي ها كه اندازه يه بشقاب كوچيكه و رنگ رنگي يه . من خيلي تو جزييات رابطه شون نيستم ولي خيلي برام جالب بود كه پسره كه كادوش رو داد دختره هم با خوشحالي رفت و كادوش ( همون آبنباته ) رو آورد . نميدونم حالا قبلا كادويي بهش داده بود و يا چيز خاصي بينشون بود ولي فاصله طبقاتي كادو ها برام خيلي جالب بود . خودشون هم كلي سر اين كادوهه مسخره بازي در مياوردن و ميخنديدن منم كه فضول همش حواسم بود ببينم دختره كادوي ديگه اي رو ميكنه يا نه ؟ ولي تا آخر مهموني كه ما اونجا بوديم كادوي جديدي از طرف دختره نديديم ! توي اون جمع يه پسر شيكم گنده اي هست كه خيلي دوست داره با من دوست شه . منم اصلا ازش خوشم نمياد . يعني به عنوان يه دوست اكيپي و اينكه فقط تو دورهمي ها ببينيش خوبه ها ولي به عنوان دوست پسر من اصلا خوشم نمياد ازش . مخصوصا كه اينقدر هم گير و وباله كه نگو ! هنوز در حد يه اپسيلون هم بامن تريپي نداره ولي تا موبايل من زنگ ميخوره يا اس ام اس مياد سريع گوش هاش رو تيز ميكنه ببينه كيه ! ديشب خيلي از دوستام هي اس ام اس تبريك ولن برام ميفرستادن منم اونايي كه قشنگ بود براي بقيه ميفرستادم ، از اين داشت دق ميكرد كه ببينه من با كي اس ام اس بازي ميكنم . آخرش هم طاقت نياورد و گفت : ماشااله چقدر سرتون شلوغه ! منم اصلا محلش ندادم و گفتم آره خيلي ! از پسر اين مدلي پر رو بدم مياد ، فكر كنم از ايناست كه باهاش دوست شي بخواد همش زنگ بزنه و مغزت رو بخوره ! منم كه اصلا ديگه تحمل اينكه يه نفر هي بخواد گير بيخودكي بده و ديفالت طرز فكرش روي شك و ترديد باشه رو ندارم . براي همين اصلا بهش رو نميدم كه بخواد بياد بهم نزديك شه و پيشنهاد دوستي بده . ديشب هم رفته بود برام يه عطر كادو خريده بود . راستش اسم عطر رو نميدونم چيه چون هنوز هم كادوش رو باز نكردم ! اونجا همه دخترها كادوهاشون رو بازكردن ولي من اصلا كادوم رو هم باز نكردم . يه دستت درد نكنه گفتم و همونطوري گذاشتم روي ميز . بعدش هم همه هي گفتن كادوش رو باز كن ، منم گفتم : كادوش خيلي قشنگه ميخوام همين طوري بمونه ، حيفه خراب شه ! ميدونم كار زشت و بي تربيتي يي كردم ولي اصلا حال نداشتم كه حتي كادو رو باز كنم . تازه حتي يه شاخه گل هم نبرده بودم . البته خب من كه مهموني دعوت داشتم و به هواي مهموني يه رفتم و اصلا هم نميدونستم كه اين وبال ميخواد برام كادو بخره . به خدا اگه كادوش رو باز ميكردم و ابراز احساسات ميكردم ميخواست از امروز بخاطر يه عطر روزي شونصد بار زنگ بزنه . اصولا وقتي تو يه جمعي ميرم در گير داستانهاي اينطوري ميشم . كساني هستن كه ميخوان به من نزديك شن و من نميخوام . يا ازشون خوشم نمياد يا نميخوام تو اون جمع بيش از حد وارد شم . پيشنهاد دوستي اونا رو رد ميكنم و بعدش هم همشون از من ناراحت ميشن و من بدبخت متهم ميشم به اينكه آدم گهي هستم و از خود راضي ام و فكر كردم چه خبره و ... آخه من بايد چيكار كنم ؟ واقعا تقصير من نيست . يه موقع هايي ميگم اصلا تو اين جمع ها و مهموني ها و دوره همي ها نرم انگار بهتره ولي خب حوصله ام سر ميره و تنهام و يا بخاطر دوستاي خودم مجبور ميشم تو يه سري مهموني ها شركت كنم ... اينم شانس ماست ديگه ! حالا اگه پسره اون مدلي كه من دوست دارم بودش يا اصلا به ما گير نميداد و يا اينكه دوست دختر داشت و يا اينكه لابد ميخواست بره اون سر دنيا ! اون سر دنيا رو داشتين ؟؟؟ ديگه آخر عمري همين يه مدل رو كم داشتم ... ديشب ساعت 3 صبح اينا پرواز علي جون بود به سمت خونه زندگيش . يه بار صبح باهاش حرف زدم و يه بار هم شب كه تو فرودگاه بود . دلم براش خيلي تنگيده بود . ازم دور بود ها ولي حالا كه رفت احساس ميكنم كه از دور هم دورتر شد . كلي قربون صدقه اش رفتم و پشت تلفن ما**چش كردم . بعدش هم خدافظي كرديم و من چشم اشكي رفتم خوابيدم . با اينكه قلبا و بخاطر خودش دوستش دارم ولي ميخوام كه كلاً فراموشش كنم نه اينكه قهر باشم باهاش ها ولي نميخوام يه مدلي باشم كه دلم پيشش بمونه و احساسي قلبم درگيرش باشه چون اين درگيري احساسي چيز جز ناراحتي براي جفتمون به دنبال نداره . خودش كه گفته احتمالا تابستون پيش مياد كه دوباره هم رو ببينم ولي خب تا تابستون خيلي راهه و معلوم نيست كه چي يا پيش بياد و اينكه اون هنوز به ياد من باشه و يا مثل آب خوردن منو فراموش كرده باشه ... يه موقع ها فكر ميكنم كه زندگيم خيلي پيچ و خم داره . من دارم بيش از حد تجربه هاي مختلف تو زمينه هاي مختلف به دست ميارم . احساس ميكنم هرچي بيشتر تجربه هاي احساسي پيدا ميكنم زندگي برام سخت تر ميگذره . سخت تر و سخت تر ميتونم وارد رابطه ها شم ، اطمينان كردن برام يه جورهايي غير ممكن ميشه و ... چيكار بايد كرد ؟؟
| Design By : Pichak |
