﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زندگی نیروانا</title>
    <description>nirvanaslife's description</description>
    <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نیروانا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 05:10:20 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>فردا چه خبره ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کار من ( شغل من ) یه مدلی یه که اگه تو طول ماه کارهام رو تقریباً مرتب انجام بدم چند روز آخر ماه هم خیلی عادی میگذره و خیلی گیر و گرفتار نمیشم ولی نمیدونم چرا من همیشه آدم دقیقه 90 هستم !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تمام طول ماه کله معلق بازی میکنم و روزهام به چت و اینترنت بازی و نهایتاً کارهای ضروری که باید اونروز انجام بدم میگذره . نه اینکه اصلا کار نکنم ها ولی تا اونجایی که جا داره کار امروز رو به فردا می اندازم . کلاً تو همه چی همینطوری ام ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لباس های یه هفته پیشم هنوز کنار تخت افتاده ... یه موقع از این مهمونی تا اون مهمونی لباسهام همینطوری روزها روی تخت و شبها روی زمین پائین تخت ولو ان . مرتب کردنشون شاید یه ربع بیشتر طول نکشه ها ولی راستش من حالش رو ندارم . روی میز سرکارم هم همیشه شلوغ و نامرتبه . بایگانی کارهام همیشه 1 ماه عقبه و کلا تا مجبور نشم کاری رو نمیکنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی تلاش میکنم که مرتب باشم ها ، هرماه میگم که دیگه این ماه از اول مرتب کارهام رو میکنم و نمیزارم واسه دقیقه 90 ولی تاحالا که نشده این حرف رو عملی کنم و فقط در حد حرف مونده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این ماه هم همینطور مثل همیشه از یه روز مونده به آخر ماه در گیر بودم تا دیروز . خدا رو شکر که دیگه کارهام صفر شده و 15 -20 روزی میتونم سرکار چرت بزنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینو بگم ... بعد از اینکه موهام رو رنگ کردم طبق معمول یه کمی حالتش رو از دست داده بود ولی یه سری &lt;a title="شامپو" href="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/15910115835099020338.jpg" target="_blank"&gt;شامپو&lt;/a&gt; و &lt;a title="نرم کننده " href="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/56104986647376395339.jpg" target="_blank"&gt;نرم کننده&lt;/a&gt; و &lt;a title="ویتامینه" href="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/54178797885279121809.jpg" target="_blank"&gt;ویتامینه&lt;/a&gt; و یه &lt;a title="کرم" href="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/05461924181767434746.jpg" target="_blank"&gt;کرم &lt;/a&gt;برای بعد از حموم که قبل از سشوار کشیدن به موهات میزنی خریدم که عالی بودن . من خیلی از این داستانها خریدم ولی اینا واقعا با همشون فرق داشتن . این رنگ زرد رنگش که من خریدم برای موهای آسیب دیده است . یه رنگهای دیگه ای برای موهای رنگ شده و اینا هم داشت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من اینا رو از همون آرایشگاهه خریدم و تو چند تا آرایشگاه دیگه که قبلا هم میرفتم دیده بودم . انگار اینا فقط برای مصرف و فروش در سالنهای آرایشی یه و تو مغازه ها ازشون موجود نیست ( اینو مشاوره همین محصولات بهم گفت ) .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از شهنام بگم که اونم فعلن خوبه و دوشنبه هم باهم شام رفتیم بیرون . رفتم سر قرار دیدم با دوستش اومده که اونم ظاهرا خوب و مودب بود و من چیز بدی ازشون ندیدیم . یه موقع هایی احساس میکنم که به جای اینکه تو این دوستی خوشحال بشم و خوش بگذرونم همش یه ذره بین گرفتم دستم و دارم دنبال ایرادهای رفتاری شهنام میگردم . یا همش منتظرم که یه کاری کنه یا یه ذره تلفنش رو دیر و زود جواب بده تا بزنم بترکونمش . خودم این چیزها رو حس میکنم ها ولی برای برطرف کردنشون کاری از دستم بر نمیاد ! اصلادلم نمیخواد بهش گیر بیخودکی بدم و هی بپرسم که کجایی و چی کار میکنی ولی از اونجایی که خیلی بهش شک دارم ( با اینکه اصلا چیزی ازش ندیدم ) هی دوست دارم یه گیری بهش بدم که بیشتر وقتها جلوی خودم رو میگیرم . سرم رو با باشگاه و بیرون گرم میکنم که نخوام تنها بمونم و حوصله ام سر بره و تمرکزم از روی تنهایی بره سمت شهنام . اصولا دیدین که چه از روی علاقه و چه از روی تنهایی به هرکی نزدیک میشی یارو دمش رو میزاره روی کولش و میره . بعدش تا طرف از چشمت میفته و میخوایی ازش دورشی ، طرف هی علاقه اش به با تو بودن بیشتر و بیشتر میشه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردا که جمعه است ناهار دعوتم کرده و گفته از ظهر تا شب باهم باشیم . بریم ببینم فردا چه خبره ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/187</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8976139/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8976139</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 05:10:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آبروریزی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش ها از طرف یکی از دوستام به یه پسری آشنا شدم که ظاهراً خوب و مهربونه و تماس هاش و اس ام اس بازیهاش هم مرتب بود و ابراز علاقه هاش معقول و اینا . بطور کلی خوب بود . یه بار تنهایی و یه بار هم با خواهرم باهاش شام و ناهار رفتم بیرون و همه چی اوکی بود . کلی زنگ میزد و کلی ابراز علاقه و محبت و اینا . از حرف زدنها و مهربون حرف زدن و پیگیر بودنش هرچی بگم کم گفتم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت کاریش یه مدلی یه تا نزدیک شب درگیر کاره و منم که سرکار و بعدش هم باشگاه برای همین تو طول هفته اصلا باهم قرار نذاشتیم و قرار بود جمعه ( دیروز ) یه قرار درست و حسابی باهم بزاریم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستی اسمش هم شهنام ه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا اینجاش رو یادتون بمونه ها ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5 شنبه دوره همی دعوت بودم از طرف دوستام . همون دوستام که اون پسر شکم گنده هه که تو پست قبلی برام عطر خریده بود هم تو اکیپشون ه . به شهنام گفتم که دارم میرم خونه داداشم اینا چون دلم نمیخواست بگم میرم دوره همی . گفتم حالا اول کاری فکر میکنه که من همش اینور اونور و از این مهمونی به اون مهمونی ام . توی راه هم باهاش حرف زدم کلی مهربونی و قربون صدقه و این حرفا ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی مهمونی پسره شکم گندهه اومد و نشست رو مبل کناریه من . چونکه خیلی وبال بود من بهش گفتم که اصلا اهل دوست پسر نیستم . دوست پسر ندارم و نمیخوام داشته باشم . یه کمی حرف زدیم و همه چیز خوب بود تا اینکه شهنام زنگ زد . چون خیلی شلوغ بود من جوابش رو ندادم و 5 دقیقه بعدش رفتم یه کمی دورتر از جمع بهش زنگ زدم ولی اون بر نداشت . اومدم نشستم تو جمع و 5 دقیقه بعد دوباره شهنام زنگ زد و منم نشد جواب بدم چون خیلی شلوغ بود و اون پسر شکم گندهه هم زوم کرده بود روی من . شهنام چند بار زنگ زد و من جواب ندادم . حالا دل تو دلم هم نبود و اصلا دلم نمیخواست که شهنام ناراحت شه . تو این فکر بودم که برم خونه که دوباره شهنام زنگ زد و پسره پر رو و شکم گنده داستان گفت : کیه ؟ گفتم دوستمه . گفت : چرا جواب نمیدی ؟ گفتم : حوصله اش رو ندارم . شهنام اس ام اس داد تا اومدم اس ام رو بخونم این پرید و نگاه کرد . نوشته بود : یادت باشه !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شیکم گنده هم خوشحال و راضی ازخودش انگار که چه کشف بزرگی کرده گفت 'دیدی پسره ! دیدی پسره ؟ دختر که این مدلی اس ام اس نمیده . گفتم : آره ،پسره ، به تو چه آخه ؟ همین موقع شهنام زنگ زد و شیکم گنده با یه حرکت انتحاری گوشی منو برداشت و زرتی جواب داد !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وای ... منو میگی دنیا روی سرم خراب شد ! یه جورهایی هرچی خورده بودم پرید و پریدم گوشی رو از پسره بگیرم که نشد . نتیجه مکالمه چند ثانیه شهنام و شیکم گنده :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شهنام : سلام . با نیروانا کار دارم !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شیکم : شما ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شهنام : من دوست پسرشم !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شیکم : آقا منم دوست پسرشم !! منم مثل شما !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شهنام : گوشی رو بده به خودش با خودش کار دارم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شیکم : نیروانا اینجا نیست و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من تونستم تلفن رو از دست شیکم گنده بگیرم و لباس هام رو پوشیدم و از خونه دوستم اومد بیرون . توی راه زنگ زدم به شهنام که گوشی رو برداشت و گفت : خیلی ... ( یه فحش بد که به زن ها میدن ) منم گفتم : مرسی و قطع کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه اومدم خونه و به شهنام هم زنگ نزدم . اخر شب خودش اس ام اس داده بود که این بود خونه داداشت رفتن ؟ یه یکی دیگه داده بود که از این حرفایی که به من میزدی روزی به چند نفر میزنی ( منظورش ابراز علاقه بود ) . یکی دیگه داده بود که خیلی بی معرفتی . این اس ام اس آخری یه اینقدر ناراحتم کرد که نگو . از خجالت مردم ! دوست داشتم آب شم برم توی زمین ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهش جواب دادم . باور کن این مدلی که تو فکر میکنی نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم و دیدم دوباره اس ام اس داده . 6 صبح دوباره اس ام اس داده بود . منم تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد . هی خوابیدم و هی بیدار شدم . از دست دادن خود شهنام برام مهم نبود ولی از اتفاق زشتی که افتاده بود خیلی خجالت میکشیدم . احساس میکردم شخصیتم در حد همون حرفی که شهنام بهم زده بود تنزل پیدا کرده و الان شهنام به چشم یه آدم تو جوبی بهم نگاه میکنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه صبح بود که خوابم برد و ساعت 12 ظهر که بیدار شدم دیدم شهنام زنگ زده و سه تا اس ام اس هم داده . نوشته بود که پیش دوست پسرت هستی که نمیتونی جواب بدی ؟ بهش زنگ زدم و اونم زودی جواب داد . گفتم : خواب بودم و دیشب تا صبح نتونستم بخوام . بهش گفتم حق داره خیلی ناراحت باشه ولی داستان اونی که اون فکر میکنه نیست و بهش گفتم : بیشتر از اینکه از&amp;nbsp; ازدست دادنش ناراحت باشم از این ناراحتم که این اتفاق افتاه و اونو ناراحت کردم . بالاخره گفت : اگه اونی که من فکر میکنم نیست پس داستان چیه ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وای! حالا چی میگفتم ؟ من که گفته بودم خونه داداشم هستم حالا باید چی میگفتم ؟ در دنیای واقعی من یه پسر خاله دارم که خیلی باهم خوبیم و کلی شوخی و مسخره بازی باهم داریم . جواب تلفن هم رو میدیم و به دوست دخترهاش میگم : من زنش هستم و ... البته بعدش به دخی ها راستش رو میگیم و... خلاصه به ذهنم رسید که بگم اونی که تلفن رو جواب داد پسر خاله ام بود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گفتم که پسر خاله ام دیده موبایلم زنگ میخوره برداشته و بعدش دیده تو پسری ، حرصش گرفته و این حرف رو زده . گفتم که من نبودم اون لحظه وگرنه اگه بودم که چرا گوشی رو به من نداد ؟ گفتم که دوست پسر دیگه داشتم که موبایلم رو سایلنت میکردم میزاشتم کیفم ، نمیزاشتم روی میز که اون بخواد جواب بده . یه کمی آسمون ریسمون بافتم و بعدش هم اصلا نگفتم که آشتی کن . گفتم : میدونم که حق داری از من ناراحت باشی . حق داری حرفم رو باور نکنی ولی خب داستان اینه . اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام و منو ببخش ولی بدون که من اصلا دلم نمیخواست اینطوری ناراحتت کنم . گفتم : اگه میخوایی میگم خود پسر خاله ام بهت زنگ بزنه ، صداش رو یادته دیگه ( حالا فکر کنین میگفت بگو زنگ بزنه . البته اگه میگفت هم که صدای شیکم گنده یادش نمونده بود&amp;nbsp; )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدافظی کردیم و یه کمی بعدش زنگ زد که بیا هم رو ببینیم . باهاش قرار گذاشتم و رفتم دیدنش . گفت: میدونم که راست میگی ، تو این مدت فهمیدم که دوست پسر دیگه ای نداری .( خب خدائیش من با کسی دوست نیستم که ، هر وقت هم که زنگ زده جوابش رو دادم و اصلا هم جایی نرفتم تو این یه هفته ) گفت که : اینقدر ناراحت شده بوده که تا صبح خوابش نبرده . گفت که اصلا یه مدل دیگه روم حساب میکرده و بد جور خورده تو حالش !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهرحال گفت که حرف منو باور کرده یا شاید بهتره بگیم که خواسته باور کنه . گفتم که بعداً میفهمی که من راستش رو بهت گفتم دوست پسر دیگه ای ندارم . ( درسته که من دروغ گفتم و اون پسر خاله ام نبود ولی خب دوست پسر من هم نبود دیگه )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه قرار گذاشتیم و رفتم که ببینمش . تازه توی راه هم بهش زنگ زدم و گفتم که اگه میخوایی وقتی منو دیدی هی غر بزنی و گله کنی من اصلا نیام ها ! ( چقدر حال میده پر رو بودن ) واقعا هم وقتی دیدمش اصلا غر نزد و یه کمی فقط گفت که ناراحت بود ه . گفت که خاطرم خیلی عزیز بود که حاضر شده حرفام رو گوش کنه . گفت : هرکی دیگه جای تو بود اون لحظه چشمم رو میبستم و دهنم رو باز میکردم روش و دیگه هم جوابش رو نمیدادم . گفت : نمیدونه چرا ولی خیلی دوستم داره ... تازه برام یه هدیه هم خریده بود ! یه &amp;nbsp; &lt;span style="background-color: #ffffff; color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a title="عطر" href="http://s7v1.scene7.com/is/image/JohnLewis/000048920" target="_blank"&gt;&lt;span style="background-color: #ffffff; color: #ff0000;"&gt;عطر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp; برام خریده بود که خودم هم قبلا داشتم ولی بی نهایت از بوش خوشم میاد . بوش یه جورهایی شیرینه با موندگاری یه خیلی زیاد . از این مدل عطرهاست که وقتی میزنی همه ازت میپرسن که عطرت چیه ... گفتم به چه مناسبت برام کادو خریدی ؟ گفت : همینطوری رفتم یه عطر برای خودم بخرم اینو هم خیلی خوشم اومد و برای تو خریدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از بابت شب قبلش خیلی ناراحت شده بودم و اینقدر خجالت میکشیدم که نگو&amp;nbsp; ، دیگه کادو هم خریده بودم بیشتر من شرمنده شدم&amp;nbsp; . ولی سعی کردم که بابتش بیش از حد معذرت نخوام و الان هم خیلی خوشحالم که اون شب همون لحظه های بعد از دعوا شروع نکردم به زنگ زدن . آخه دیدین که زنگ زدن درست بعد از لحظه دعوا اصولا نتیجه عکس میده و پسرها اون لحظه اینقدر ناراحت ان که هرچی بیشتر بهشون زنگ بزنی یا جواب نمیدن یا اینکه بد باهات حرف میزنن . یه کمی که میگذره و آروم میشن بهتر و راحت تر با آدم حرف میزنن .&amp;nbsp; البته نه اینکه بگم همیشه اینطوری یه ها ولی خب کلا برای من که این مدلی بیشتر جواب داده ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب با شهنام که تو خیابون آشنا نشدم و ظاهراً هم منو دوست داره . بریم ببینم آخر و عاقبت این چی میشه ؟!؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* اسم عطره اینه&lt;span class="main-title" style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt; :&amp;nbsp; Alien Thierry Mugler&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/186</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8945482/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8945482</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 08:12:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هپي ولن تاين</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ترافيك ديروز چي ميگفت ؟ به مناسبت ولن ** تاين بود ؟؟؟؟ ممكنه تو قسمتهاي مركزي شهر علت هاي ديگه اي داشته باشه ولي مطمئنم تو اتوبانهاي و سمت مركز خريدها و رستورانها و اينا علتش همون ولن بوده .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من كه مثل دخترهاي خوب سركار بودم و بعدش هم جاتون خالي رفتم باشگاه . مربي&amp;nbsp; ورزشم هم كه تازگي ها شده ملكه عذاب از بس غر ميزنه كه چاق شدي و رژيمت رو رعايت نميكني و چرا خوب ورزش نميكني و ... درك نميكنه كه قرار نيست كه نون هيكلم رو بخورم كه همه زندگي ام رو بزارم روي باشگاه . خوب دلم ميخواد يه موقع هايي غذاهايي خوشمزه بخورم يه موقع ها شل شلكي تمرين كنم ، يه موقع ها اصلا نيام باشگاه و برم بخوام . درك نميكنه ديگه ... هي غر ميزنه . منم ديروز بهش گفتم اينقدر گير نده ديگه ، ورزش زده ميشم ها ( شاگرد پر رو )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از باشگاه يه مهموني جمع و جور دعوت بودم كه بدو بدو حاضر شدم و رفتم . مهموني يه هم بدي نبود و يه چند تا دوست دختر دوست پسر توش بودن . يه كمي كه گذشت پسرها دونه دونه رفتن كادوهاشون رو آوردن و يكي از پسرها براي دوست دخترش يه لپ تاپ ايسر كادو خريده بود كه رنگش طلايي بژ بود و خيلي خوشگل و گوگولي بود و دوست دخترش هم براش يه آب نبات چوبي گنده خريده بود ! از اين آب نبات چوبي ها كه اندازه يه بشقاب كوچيكه و رنگ رنگي يه . من خيلي تو جزييات رابطه شون نيستم ولي خيلي برام جالب بود كه پسره كه كادوش رو داد دختره هم با خوشحالي رفت و كادوش ( همون آبنباته ) رو آورد . نميدونم حالا قبلا كادويي بهش داده بود و يا چيز خاصي بينشون بود ولي فاصله طبقاتي كادو ها برام خيلي جالب بود . خودشون هم كلي سر اين كادوهه مسخره بازي در مياوردن و ميخنديدن منم كه فضول همش حواسم بود ببينم دختره كادوي ديگه اي رو ميكنه يا نه ؟ ولي تا آخر مهموني كه ما اونجا بوديم كادوي جديدي از طرف دختره نديديم !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توي اون جمع يه پسر شيكم گنده اي هست كه خيلي دوست داره با من دوست شه . منم اصلا ازش خوشم نمياد . يعني به عنوان يه دوست اكيپي و اينكه فقط تو دورهمي ها ببينيش خوبه ها ولي به عنوان دوست پسر من اصلا خوشم نمياد ازش . مخصوصا كه اينقدر هم گير و وباله كه نگو ! هنوز در حد يه اپسيلون هم بامن تريپي نداره ولي تا موبايل من زنگ ميخوره يا اس ام اس مياد سريع گوش هاش رو تيز ميكنه ببينه كيه ! ديشب خيلي از دوستام هي اس ام اس تبريك ولن برام ميفرستادن منم اونايي كه قشنگ بود براي بقيه ميفرستادم ، از اين داشت دق ميكرد كه ببينه من با كي اس ام اس بازي ميكنم . آخرش هم طاقت نياورد و گفت : ماشااله چقدر سرتون شلوغه ! منم اصلا محلش ندادم و گفتم آره خيلي !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از پسر اين مدلي پر رو بدم مياد ، فكر كنم از ايناست كه باهاش دوست شي بخواد همش زنگ بزنه و مغزت رو بخوره ! منم كه اصلا ديگه تحمل اينكه يه نفر هي بخواد گير بيخودكي بده و ديفالت طرز فكرش روي شك و ترديد باشه رو ندارم . براي همين اصلا بهش رو نميدم كه بخواد بياد بهم نزديك شه و پيشنهاد دوستي بده . ديشب هم رفته بود برام يه عطر كادو خريده بود . راستش اسم عطر رو نميدونم چيه چون هنوز هم كادوش رو باز نكردم ! اونجا همه دخترها كادوهاشون رو بازكردن ولي من اصلا كادوم رو هم باز نكردم . يه دستت درد نكنه گفتم و همونطوري گذاشتم روي ميز . بعدش هم همه هي گفتن كادوش رو باز كن ، منم گفتم : كادوش خيلي قشنگه ميخوام همين طوري بمونه ، حيفه خراب شه !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ميدونم كار زشت و بي تربيتي يي كردم ولي اصلا حال نداشتم كه حتي كادو رو باز كنم . تازه حتي يه شاخه گل هم نبرده بودم . البته خب من كه مهموني دعوت داشتم و به هواي مهموني يه رفتم و اصلا هم نميدونستم كه اين وبال ميخواد برام كادو بخره . به خدا اگه كادوش رو باز ميكردم و ابراز احساسات ميكردم ميخواست از امروز بخاطر يه عطر روزي شونصد بار زنگ بزنه . اصولا وقتي تو يه جمعي ميرم در گير داستانهاي اينطوري ميشم . كساني هستن كه ميخوان به من نزديك شن و من نميخوام . يا ازشون خوشم نمياد يا نميخوام تو اون جمع بيش از حد وارد شم . پيشنهاد دوستي اونا رو رد ميكنم و بعدش هم همشون از من ناراحت ميشن و من بدبخت متهم ميشم به اينكه آدم گهي هستم و از خود راضي ام و فكر كردم چه خبره و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخه من بايد چيكار كنم ؟ واقعا تقصير من نيست . يه موقع هايي ميگم اصلا تو اين جمع ها و مهموني ها و دوره همي ها نرم انگار بهتره ولي خب حوصله ام سر ميره و تنهام و&amp;nbsp; يا بخاطر دوستاي خودم مجبور ميشم تو يه سري مهموني ها شركت كنم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اينم شانس ماست ديگه ! حالا اگه پسره اون مدلي كه من دوست دارم بودش يا اصلا به ما گير نميداد و يا اينكه دوست دختر داشت و يا اينكه لابد ميخواست بره اون سر دنيا !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اون سر دنيا رو داشتين ؟؟؟ ديگه آخر عمري همين يه مدل رو كم داشتم ... ديشب ساعت 3 صبح اينا پرواز علي جون بود به سمت خونه زندگيش . يه بار صبح باهاش حرف زدم و يه بار هم شب كه تو فرودگاه بود . دلم براش خيلي تنگيده بود . ازم دور بود ها ولي حالا كه رفت احساس ميكنم كه از دور هم دورتر شد . كلي قربون صدقه اش رفتم و پشت تلفن ما**چش كردم . بعدش هم خدافظي كرديم و من چشم اشكي رفتم خوابيدم . با اينكه قلبا و بخاطر خودش دوستش دارم ولي ميخوام كه كلاً فراموشش كنم نه اينكه قهر باشم باهاش ها ولي نميخوام يه مدلي باشم كه دلم پيشش بمونه و احساسي قلبم درگيرش باشه چون اين درگيري احساسي چيز جز ناراحتي براي جفتمون به دنبال نداره . خودش كه گفته احتمالا تابستون پيش مياد كه دوباره هم رو ببينم ولي خب تا تابستون خيلي راهه و معلوم نيست كه چي يا پيش بياد و اينكه اون هنوز به ياد من باشه و يا مثل آب خوردن منو فراموش كرده باشه ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;يه موقع ها فكر ميكنم كه زندگيم خيلي پيچ و خم داره . من دارم بيش از حد تجربه هاي مختلف تو زمينه هاي مختلف به دست ميارم . احساس ميكنم هرچي بيشتر تجربه هاي احساسي پيدا ميكنم زندگي برام سخت تر ميگذره . سخت تر و سخت تر ميتونم وارد رابطه ها شم ، اطمينان كردن برام يه جورهايي غير ممكن ميشه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چيكار بايد كرد ؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/185</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8926442/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8926442</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 06:08:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/184/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/184</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8907898/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8907898</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Feb 2012 04:58:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نهایت تنفر</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/183/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/183</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8884643/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8884643</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 05:36:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تقصیر من نیست ، تقصیر دلمه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/182/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/182</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8872527/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8872527</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 05:45:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده رفتنی است</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/181/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/181</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8842829/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8842829</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 05:21:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من رسیدم ولی دلم بدجوری پیشت مونده !</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/180/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/180</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8828842/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8828842</guid>
      <pubDate>Tue, 31 Jan 2012 04:53:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/179/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/179</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8791057/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8791057</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 20:18:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه آپ هول هولی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/178/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/178</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/8774112/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-8774112</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 06:24:55 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
