﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زندگی نیروانا</title>
    <description>nirvanaslife's description</description>
    <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نیروانا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 16:30:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>امید  ناامید  میشود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میخوام اسم وبلاگم رو عوض کنم و بجای زندگی نیروانا بزارم مریضی های نیروانا !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو این چند وقت بطور میانگین ماهی یه هفته مریض بودم . تا میام کلاس ورزشم رو مرتب کنم زرتی یه مرض جدید میگیرم و کلاس ورزشه (&amp;zwnj;که الان تنها چیز مورد علاقه ام ه )&amp;zwnj; دوباره نامرتب میشه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیفم ( کیف سرکارم ) رو که باز میکنم انواع و اقسام قرص و کپسول ها به چشم میخوره . مخصوصاً که من اصلا عادت ندارم که کیفم و تمیز کنم و آت آشغالهاش رو دور بریزم . شدم مثل مامان بزرگم که همیشه یه کیسه بزرگ دارو تو کیفش هست و به پیرزنهای دیگه که میرسه شروع میکنه به صحبت در مورد مریضی هاش و تازه داروهاش رو هم در میاره و با مال اونا مقایسه میکنه ! مقایسه اش هم به علت سواد کم و دید کمترش فقط براساس اندازه و رنگ قرص هاست ! حالا معلوم نیست اون وسط چند تا قرص هاشون هم با هم دیگه عوض میشه یا نه !!! &amp;nbsp;( طفلی مامان بزرگم یهویی دلم براش سوخت )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5 شنبه جمعه جاتون خالی با دوستام خارج شهر بودم که بینهایت بهم خوش گذشت و کلی خوشحال و ریلکس بودم . برگشتنی احساس کردم که یه کمی دلم بهم میخوره &amp;nbsp;و حالت توقع دارم ولی فکر کردم شاید بخاطر پیچ های جاده است .( بچه که بودم به حالت تهوع میگفتم توقع ) شب بود که رسیدیم خونه و من که ظاهرا خوب بودم زودی خوابیدم . از نصفه شب حالم بد شد و حالت توقع به خود توقع تبدیل شد ... گلاب به روتون من تا صبح توالت رو بغل کرده بودم . دم صبح خوابم برد و بعدش که بیدار شدم حس کردم که بهترم . رفتم سرکار و اونجا هم بعد از یه ساعت حالم بد شد و دوباره گلاب به روتون شدم ! مثل سوسک دمپایی خورده افتاده بودم تو نمازخونه و هی چند دقیقه یه بار هم به سرعت نور میپریدم تو دستشویی . یه گزارش مهم که باید حتماَ اونروز تحویل میدادم دستم بود ، تا یه کمی بهتر میشدم میرفتم سرگزارشه . دیگه چشمام سیاهی میرفت و هیچ جا رو نمی دیدیم چون اصلا هیچی هم نمیتونستم بخورم فکر کنم فشارم خیلی اومده بود پائین ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه کمی زودتر از حد معمول اومدم خونه و تا رسیدم خونه بیهوش شدم . بعدش که بیدار شدم رفتیم دکتر و چند تا آمپول و قرص و اینا داد . میخواست همونجا بهم سرم وصل کنه که من نزاشتم . من بی نهایت از آمپول و مخصوصاً سرم وحشت دارم و اصلا امکان نداره بزارم بهم سرم وصل کنن . بازم آمپول در حد 5 ثانیه است و زودی تموم میشه ولی سرم لامذهب مگه تموم میشه . تازه تا چند روز بعدش هم جاش درد میکنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه امروز ( بعد از سه روز )&amp;zwnj; تازه دارم بهتر میشم و تونستم ظهر یه کمی غذا بخورم . دکتر تشخیص داده بود که مسمویت ساده نیست و حالت ویروسی داره . تو این چند روز حسابی بهم سخت گذشت و از ریخت و قیافه افتادم . صورت زرد و زار و پای چشما گود و لب هام نامردی نکردن و امروز دو تا تبخال مشتی بهم اشانتیون دادن که حسابی داف بشم ! حال عمومی ام هم هنوز خوب نشده و اصلا میل به غذا ندارم و حتی از بوی غذا هم حالم بهم میخوره ! خوبه که به خودم اطمینان دارم وگرنه فکر میکردم که حامله ام ! جدی اونایی که حامله میشن و همش حالشون بد میشه چطوری میتونن تحمل کنن ؟ من الان تو این سه چهار روز کلی لاغر شدم و از ریخت و قیافه در اومدم ! این دوست جونهایی که چند ماه ویار دارن واقعا&amp;nbsp;ً چطوری میشن ؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بگذریم ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه کمی راجع امید حرف بزنیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از پست قبلیه من بعضی ها یه کمی اشتباه برداشت کرده بودن یعنی شاید من اشتباه توضیح داده بودم . من اگه گفتم از ظاهر امید خوشم نمیاد منظورم این نبود که دنبال یه پسر خوشگل خوش تیپ میگردم . نه ... امید به دل من ننشسته . ممکنه یه کسایی بیان تو زندگی آدم که اصلا خوش قیافه نباشن ولی خیلی دل نشین باشن ، طوری که اصلا دیگه قیافه شون به چشم آدم نمی آید .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگه یکی رو دوست داشته باشی و ازش خوشت بیاد بعد از یه مدت قیافه و هیکل و ایناش برات عادی میشه . من اینو کاملا قبول دارم ولی راستش من هرچی تلاش کردم نتونستم نسبت به امید علاقه ای در خودم ایجاد کنم ! امید خیلی مهربونه و خیلی تلاش میکنه که دل منو به دست بیاره ولی نمیدونم چرا نمیشه .... اگه بگم اصلا دست خودم نیست شاید باورتون نشه ! اگه چند روز هم به من زنگ نزنه اصلا امکان نداره که من یادش بیفتم یا دلم براش تنگ بشه . شاید خوشحال هم بشم که خبری ازش نیست !!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینکه گفته بودین به امید بگم درس بخونه به نظره من اصلا امکان پذیر نیست ! با توجه به شرایط کاری و مدل امید اصلا اگه بخواد هم فکر نکنم مغزش در حد درس خوندن اونم در حد دانشگاه جواب بده ! والا هنوز بعضی وقتها اس ام اس هاش رو غلط و &amp;nbsp;غلوط میده ! اونوقت من بهش بگم بشین درس بخون و سال دیگه کنکور بده و ببین قبول میشی یا نه ! حالا اگه قبول هم شه به نظرتون اون با اینهمه گرفتاری کاری میتونه درس بخونه ؟ اگه عاشق درس خوندن باشی یا اینکه درس روی کارت اثری داشته باشه شاید بری بخونی ولی وقتی طرف نمایشگاهی یه با یه روز رفتن دانشگاه کلی کاری و مالی ضرر میکنه میره 4 سال درس بخونه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مورد اینکه آدم میتونه طرفش رو به دلخواه خودش تغییر بده من زیاد موافق نیستم . این هم بستگی به شخصیت افراد داره و هم اینکه به نظر من تو کوتاه مدت اثر میکنه . بعضی ها بعضی چیزها تو خونشون و ذاتشون هستش . هرچی هم که تلاش کنی عوضشون کنی نمیشه . شاید تو یه سری جزئیات بشه ولی تو کلیات به نظر من زیاد امکان پذیر نیست . تازه من چند نفر رو دیدم که خیلی معمولی بودن و زنه هی تشویقشون کرد به باشگاه و لباسهای خوشگل و مدل موی آنچنانی و ... فکر میکنین بعدش چی شد ؟ به جون خودم یارو واسه همون زنی که اونو آدم کرد شاخ شد و رفت پی شیطونی و این حرفا .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تازه من اصلا روم نمیشه که به امید بگم برو ورزش یا این لباس رو بپوش و اونو نپوش و ... میگم بهرحال اونم برای خودش غرور داره . نکنه یه وقتی ناراحت شه ؟ من خودم اگه یه نفر ( مثل دوست پسر یا نامزد ) &amp;nbsp;بهم بگم که چیکار کنم یا چیکار نکنم یا مثلا چی بپوشم یا برم ورزش یا چه آرایشی کنم و اینا خیلی ناراحت میشم . دوست دارم اگه کسی میاد تو زندگیم منو همینطوری که هستم دوست داشته باشه . نه اینکه بخواد از من چیزی رو که دوست داره بسازه !حالا مثلا اگه تو جزئیات مثل رنگ رژلب یا رنگ مو یا اینطور چیزها نظر بده خوبه ولی اگه بخواد از من یه چیز دیگه یا یه شخصیت دیگه بسازه من اصلا امکان نداره که بخوام یا حتی بتونم که قبول کنم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوست داشتم امید یه کمی به اونی که من تو نظرم هست نزدیک تر بود ولی از هر راهی میرم به در بسته میخورم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه خسته شدم از فکر کردن و میخوام بهش بگم که با خانواده ام صحبت کردم و اونا بخاطر اختلاف سنی مون مخالفت کردن . ولی فکر کنم اگه بهش بگم دق کنه ! نمیدونم چیکارش کنم و چطوری بهش بگم که اونم ناراحت نشه و هم اینکه قبول کنه و دیگه بیخیال شه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;خدایا برای بار هزارم .... خودت &amp;nbsp;همه جا ، همه جوره ، مواظب همه مون باش .&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/206</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9481120/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9481120</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 16:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دو راهی</title>
      <description>&lt;p&gt;هنوزم بد جوری با خودم درگیرم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهر حال حرف دیگرون رو هم که نادیده بگیرم خودم از این تنهایی عاطفی و مخصوصاً از این شاخه به اون شاخه پریدن خسته شدم . از موقعی که با رضا قهر کردم تقریباَ یه سال هم بیشتر میگذره و من محض رضای خدا حتی نتونستم با یه نفر هم دوست شم . خودتون که تو جریان هستین ، آشنا شدم ولی خب دوستی یی در کار نبوده حتی رابطه هام به ماه هم نکشیده . تازه حالا به فرض اگه رابطه ام باهاشون طولانی میشد نه اونا اهل زن گرفتن بودن یا اینکه اگه میگرفتن هم زن نگه دار نبودن .... (&amp;zwnj;خاک بر سرها ) پسرها نسبت به قبل خیلی تغییر کردن و همه شاخ و پر رو شدن . اگه خودشون هیچی هم نباشن بازهم دنبال یه نفر ده پله بالاتر ازخودشون میگردن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه ده روزی هست که با خودم فکر کردم یه کمی با امید حرف بزنم و ارتباطم رو بیشتر کنم که هم ببینم اخلاقش چطوری یه و هم اینکه بتونم احساس خودم رو نسبت بهش محک بزنم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امید طفلکی خیلی خیلی احترام میزاره و اینقده حواسش به منه که نگو ! هفته پیش میخواستم برم دندون عقلم رو بکشم . از شبش ده بار گفت میخوایی باهات بیام ؟ منم که فکر کن دلم بخواد اونو با خودم ببرم پیش دندون پزشکی که 10 ساله میرم پیشش و همه خونواه ما رو میشناسه . خلاصه گفتم نه و به زور راضیش کردم که نیاد . بعدش که اومدم خونه 50 بار زنگ و اس ام اس که حالت خوبه ؟ چیزی لازم نداری ؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یا چند روز بعدش امید یه ماشین خوشگل و جدید خریده بود . منم به شوخی گفتم که چقدر ماشینت خوشگله بیا ماشین هامون رو عوض کنیم . دیدم روز بعدش زنگ زده که بیا دم در سوئیچ ماشینه رو بگیر و ماشین خودت رو بده به من . به خدا ناراحت میشم اگه فکر کنین که من ماشین رو نگرفتم ها ! ماشینش رو گرفتم و چند روزی دستم بود و تازه هی هم باهاش با دوستام میرفتم بیرون و کلی هم با ماشین خوشحالی میکردم . بیچاره یه بار گفت : نیروانا حواست به این ماشینه باشه ها ! نو هستش و اصلا خط و خش نداره ! بیچاره رو زدم ترکوندم که بیا بابا ماشینت رو ببر و فکر کردی چه خبره و این حرفا ! طفلی معذرت خواست که منظوری نداشتم . گفتم شاید به سواری این ماشین عادت نداشته باشی گفتم که یه کمی بیشتر دقت کنی . اصلا ماشین فدای سرت !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش که ماشینم رو پس آورد دیدم رفته و سیستم صوتی ماشینم رو عوض کرده و بعدش هم گفت یه جای دیگه از ماشینت ایراد داره و دوباره روزهای بعدش اومد ماشین رو برد و اون ایرادهاش رو برطرف کرد . هرچی هم سر این جریانها خواستم بهش پول بدم اصلا قبول نکرد . خدایی دوست داشتم که پول رو بگیره که منتی سرمن نباشه که فردا بخاطر دوزار ده شاهی من مجبور نشم مراعاتش کنم و بگم حالا بخاطر کارهایی که برای من کرده زشته باهاش کات کنم . زیاد هم اصرار کردم ها ولی خب نگرفت دیگه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهش میگم : چند تا سکه مهرم میکنی ؟ میگه هرچی تو بخوایی ؟ 1000 تا خوبه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میگم : بعدش برم سرکار ؟ میگه : میل خودته . یه مدت برو اگه دیدی سختته و خسته میشی دیگه نرو . هر طوری که خودت دوست داری .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میگم : من کلا از داستان ازدواج میترسم . میگه : نترس ، من قول میدم شوهر خوبی باشم . میخوایی سرعقد سه دانگ خونه به نامت کنم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو هر زمینه ای هرچی میگم اصلا نه نمیاره ! در مورد ادامه تحصیل ، شغل داشتن ، رفت و آمد با دوستام ، خریدن ماشینی که دوست دارم ، تیپ و لباس و مو و آرایش ... کلا یه جورهایی از ته دلش انگار منو پسندیده و من هرکاری میکنم یا میخوام بکنم به نظرش عالی میاد !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا مثلا نمیشد رضا اینطوری منو دوست داشت ؟ اینقدر از ته دل و بی قید و شرط ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تازه یک میلیونیم رفتار محبت آمیزی که من با رضا داشتم رو با این ندارم ها ! یعنی راستش اصلا رفتار محبت آمیز ندارم !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش با دوستام رفته بودم بیرون و موبایلم تو ماشین جا موند . بعدش که نشستم تو رستوران یادم افتاد موبایلم رو جا گذاشتم ولی اصلا حال نداشتم که برم بیارمش . بعدش که برگشتم دیدم امید تو یک ساعت و نیم 7-8 بار زنگ زده . زنگ زدم بهش و سریع پرید بهم که معلومه کجایی ؟ منم گفتم کجا بودم ولی دیدم این داره پر رو میشه و میخواد رئیس بازی در بیاره سریع زدم و ترکوندمش که مگه به من شک داری و چرا اصلا 7-8 بار زنگ زدی و یه بار هم زنگ بزنی من میبینم . گفتم : وقتی زنگ میزنی و میس کال میشه دوتا حالت داره : یا من نمیتونم جواب بدم یا نمیخوام جواب بدم و همونطوری که یه میس کال رو میبنم 7-8 تا رو هم میبنم . پس دیگه نبینم موبایل منو اینطوری سوراخ کنی ها !!! رفتار خیلی پر رو و جدی یی باهاش داشتم و چون از اینکه مبادا از دستش بدم اصلا ترسی ندارم برای همین خیلی راحت هرچی تو دلمه بهش میگم . اونم به سرعت کوتاه اومد و تازه معذرت خواهی هم کرد و گفت : خب نگرانت شده بودم ... ( آخرش یه کمی دلم براش سوخت )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا مثلا اگه تلفن یکی مثل رضا (&amp;zwnj;منظورم کسی یه آدم خیلی دوستش داره ) رو جواب نداده بودم اولش که باید 10 بار زنگ میزدم که حالا اون دلش بخواد بعد از تعداد زیادی ریجکت و میس کال جواب بده . بعدش هم گوشی رو برداره بگه : خب ؟ بگو ؟ چیه ؟ هان ؟ بعدش من هی منت کشی و قسم به ارواح همه مرده ها و به جون همه زنده ها بخورم که راست میگم و با کلی دلیل و برهان بخوام حقانیت خودم رو ثابت کنم . اونم آخرش کجدار مریض قبول کنه و تا چند روز سگ محلی کنه به ما تا دوباره دوستی به همون روال سابق برگرده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از دوستام میگه : زن این بشی همیشه سواری و چونکه اینم تو رو بیشتر از اونی که تو دوستش داری دوستت داره تو آدمه قویه رابطه میشی . بهر حال تو یه رابطه هیچ وقت دونفر که مساوی هم دیگر رو دوست ندارن ؟ همیشه یکی بیشتر اون یکی رو دوست داره و یکی از کفه های این ترازوی عشق سنگین تره . اصولا هم اونی که بیشتر عاشقه داغون تر میشه دیگه . تو ایده آل ترین رابطه ها هم طرف ناخودآگاه از عشق زیاد طرف مقابلش یه نیمچه سواستفاده ای میکنه دیگه ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که این یه کمی رفت و آمد و اینا هم نتونست من رو به این امید علاقه مند کنه . هنوز هم هیچ علاقه ای به دیدن یا بیرون رفتن باهاش ندارم . یه جورهایی دارم تلاش میکنم که بهش علاقه پیدا کنم ولی انگار اون استارت اولیه برای علاقه مند شدن و خوش اومدن واقعا مهمه . از کسی که خوشت نیاد علاقه که بهش پیدا نمیکنی هیچ ! هرکاری هم که یارو برات انجام میده اصلا به چشمت نمیاد !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امید به نظرم پسر خوبی میاد و یا شایدم چون منو دوست داره با من خوب رفتار میکنه ولی من هم با شغلش مشکل دارم که اصلا برام قابل قبول نیست . یه وقتی بی احترامی نشه که به دوستایی که شوهرهاشون شغل مشابه دارن ها . این یه سلیقه شخصی یه ، من به شخصه از شغل امید (&amp;zwnj;ماشین فروشی )&amp;zwnj; خوشم نمیاد . هم اینکه این بشر کلا استایلش تخیلی یه . دیدین بعضی ها ذاتا&amp;nbsp;ً بد تیپ ان ! یعنی به لباس مارکدار و خوشگل خریدن هم نیست ها ! این امیده هرچی بپوشه بازهم به نظر من بد تیپ و بدهیکل میاد ! از مدل نشستن و راه رفتن و حرف زدن و موبایل جواب دادن و ... از هیچ کدوم رفتارهای ظاهریش خوشم نمیاد ! اصلا دست خودم نیست . باهاش که بیرون میرم اصلا حرفی ندارم که بهش بزنم . بیشتر بیرون رو تماشا میکنم تا اینکه مستقیم بخوام به امید نگاه کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا هم موندم سر دوراهی که من خیلی از خود راضی و ایرادی ام ؟ یا اینکه این حق منه که یه ایده آل هایی تو ذهنم داشته باشم ؟ درسته که همه کس همه چیز رو باهم ندارن ولی خب اگه یه میانگین بگیرم من نمیدونم باید به امید چه نمره ای بدم ؟ چیه که واقعاً تو زندگی مهمه ؟ تیپ و قیافه و هیکل واقعاً بعد از یه مدت تکراری میشه و دیگه از اهمیت میفته ؟ عشق بعد از ازدواج ( با امید ) برای منی که عشق و علاقه رو قبلاً تجربه کردم ممکنه ایجاد شه ؟ خیلی درگیر و ناراحتم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* دوست جونا معذرت که کامنتهای دوتا پست قبل رو جواب ندادم . حقیقتاً وقت نشد . از همه تون معذرت میخوام .&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/205</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9444444/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9444444</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 15:46:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لااقل یه ذره بهتر !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه دارم برنامه هام رو یه جوری ردیف میکنم که وقت بشه از خونه به وبلاگم و ایمیل بازی که سرگرمی مورد علاقه ام برسم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه چند روزی یه که زیاد حال ندارم . خوب بودم و داشتم بدون توجه به گذشت زمان همینطوری برای خودم زندگی میکردم و در کنارش یه عشق و حال ریزی هم میکردم و بیرون و مهمونی بازی و رستوران و ... &amp;nbsp;ولی یهویی فکرهای داغون حالم رو بهم ریخت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادتونه تابستون رفته بودم تو کار خرید و فروش ماشین . دوست داداشم تو &amp;nbsp;این کار بهم کمک میکرد ولی چون خودش خیلی سرش شلوغ بود داداش کوچیکترش که دوسال هم از من کوچیکتره بیشتر کارهای منو میکرد . منم چند بار با این پسره رفته بودم بانک و محضر و ماشین ببینم و این حرفا . پسره همیشه بی نهایت احترام منو نگه میداشت و باهام هم خوب و اینا بود . دیدین که وقتی یکی از آدم خوشش میاد آدم میفهمه دیگه . منم همیشه حس میکردم که این از من خیلی خوشش میاد ولی خب اصلا به روی خودش نمی آورد . از نظر من هم اینکه اون از من خوشش بیاد یه چیز کاملا طبیعی بود نه اینکه بگم من خیلی خوبم ها ! نه !!!! طرف خیلی درب و داغونه !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به جون خودم راست میگم . به خدا نمیخوام کسی رو مسخره کنم و یا بگم من خوبم و دیگرون بد هستن و این حرفا . ولی خب باید یه نیمچه تناسب ظاهری و استایلی و شخصیتی بین افراد باشه دیگه . این پسره شتره شلخته و از نظر ظاهری و هیکلی و لباس پوشیدن هم زیر متوسط و از نظر علمی فرهنگی هنری هم هیچ حرفی برای زدن نداره . نه اینکه بخوام بگم بخاطر شغلشه ها ولی خب شغلش هم ایجاب نمیکنه که این بخواد 4 تا چیز جدید یاد بگیره .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیچاره طرف اشتباه کرده به من علاقه پیدا کرده . تو 4 خط زدیم ترکوندیمش .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داستان ماشین فروشی که تموم شد رابطه ما هم کم شد تا اینکه چند وقت پیش که ماشین رو خط خطی کرده بودن زنگ زدم ازش آدرس گرفتم که کجا ماشین و ببرم که خودش اومد برد و داد درست کردن و پولش رو هم از من نگرفت . بعدش دیگه زنگ زدن تک و توک و اس ام اس &amp;nbsp;و اینا یواش یواش شروع شد و بعدش هم از من بدبخت خواستگاری کرد ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخه خدا ... اینهمه آدم اومد تو زندگی من ! چرا باید این خواستگار من بشه ! اونم از این خواستگار سریش ها که نمیتونی از سر بازش کنی .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اولش شوخی گرفتم ولی بعدش دیدم نه بابا ! هیچ رقمه راه نداره ! طرف کاملا تصمیمش جدی یه و هی میگه به مامانم بگم زنگ بزنه خونتون . بهش گفتم که نمیشه و شما از من کوچیکتری و این حرفا . ولی ظاهرا از دید اون &amp;nbsp;این مسئله اصلا مهم نیست . حالا اگه ما عاشق یارو بودیم و یه ماه هم از طرف کوچیکتر بودیم &amp;lsquo; یارو اینو میکرد پیرهن عثمون و میگفت اصلا نمیشه حرف خواستگاری رو زد !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای دوستام تعریف کردم که امید ( اسمشه ) عاشق من شده و خواستگاری کرده . اونا هم به من گفتن عب نداره که هپلی و شلخته و بی کلاسه . درعوض هم کاملا وضع مالیش خوبه و&amp;nbsp;خیلی هم که &amp;nbsp;دوستت داره ... بهش بیشتر فکر کن . ولی من هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که این پسر برام غیر قابل تحمله . به خدا دست خودم نیست حتی حال نمیکنم باهاش برم رستوران . اصلا دوست ندارم که بخوام باهاش برم جایی یا به کسی معرفیش کنم . یعنی میشه آدم با کسی که در این حد هم بهش کشش نداره یه عمر زندگی کنه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای هرکی این داستان رو تعریف کردم &amp;lsquo; بیشتریها سنم رو که داره میره بالا به رخم کشیدن و گفتن : یهویی دیدی هیچ کس دیگه هم نیومد بگیردت ها !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ته ته های ذهنم خودم رو تو زندگی مشترک با امید تصور میکنم . دلم میخواد بالا بیارم ! خودم دوست دارم که عروسی کنم ولی خب نه با هرکسی و با هرشرایطی . نمیگم دنبال آیده آل ها هستم ولی خب این طرف از من کوچیکتر که هست . تحصیلات هم که نداره . ظاهری هم که به دل من ننشسته . تنها خوبیش اینه که وضعش خوبه ! که اونم میخوام نباشه !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با اینکه اصلا از امید خوشم نمیاد ولی خب دارم بهش فکر میکنم و غصه میخورم .&amp;nbsp;دلم برای خودم میسوزه . نمیشد یه نفر ه &amp;nbsp;لااقل یه ذره بهتر عاشق من میشد ؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/204</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9433534/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9433534</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 17:30:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پاسپورت داری ؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وای که چقدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بود . ظاهرا معلومه که هنوز سیستم های ما درست نشده و اینترنتم هم متعاقبا قطعه دیگه . سعی میکنم از خونه سر بزنم به وبلاگم و جواب کامنتها رو بدم ولی اصولا وقت نمیشه که بتونم به آپم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو این مدت هم خبر خاصی نبود و من طبق معمول دنبال کار و کلاس ورزش و گه گاهی بیرون و مهمونی بودم . عکس جدیدهای فیس بوک مال تولد یکی از دوستای نزدیکم سارا ست که جاتون خالی خیلی خوب بود . تولد خواهرم هم تو ماه اردیبهشت هستش و گذشت . یه روز دیدم یه شماره غریبه به من زنگ زده و بعد از اینکه جواب دادم دیدم دوست پسر خواهرم هستش و گفت که برای خواهرم یه تولد سورپرایزی برای چند روز دیگه گرفته . منو دعوت کرد و گفت به خواهرم هیچی نگم . اصلا" فکر نکنین که من قطع نکرده خواهرم رو گرفتم و برایش گفتم که دوست پسرش براش تولد گرفته ها ! به خدا مدیونین اگه فکر کنین من آدم داغون و سورپرایز خراب کنی ام .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من اخلاق خواهرم رو میدونم و مطمئن بودم که اون بدونه آخر هفته باید بره مهمونی از اول هفته به فکر لباس و رنگ کردن ریشه موهاش و برداشتن ابروهاشه . بهش گفتم که به سر و وضعش برسه و قرار هم شد که من براش لباس ببرم . قرار بود دوست پسره بگه تو بیا دنبالم که بریم جایی . بعدش که خواهرم رسید دم در خونشون بگه یه دقیقه بیا تو کارم طول میکشه و بعدش هم چراغهای &amp;nbsp;خاموش روشن بشه و جیغ و آهنگ تولد و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من که اصلا از این کارها خوشم نمیاد ولی بهرحال یدونه خواهرمونه دیگه . همکاری لازم رو &amp;nbsp;کردیم و تولد به خوبی و خوشی انجام شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از دکتر و ماجرای مریضی بگم که دوباره رفتم دکتر و سونو و این حرفا و گفتش که کاملا خوب شدی و هیچ مشکلی نیست ! شکر خدا هیچ کس رو هم نداریم که این خوب شدن رو بزاریم وسط و باهاش جشن بگیریم . البته ناشکری نمیکنم ها ! همون که خوب شدم خودش یه نعمته !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخ آخ آخ از رضا بگم !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حدوداَ از 10 روز پیش شروع کردن به اس ام اس دادن . اول یه اس ام اس داد که : ببخشید مزاحم شدم ها شماره باشگاه ورزشی ات رو میشه بهم بدی ؟ منم شماره رو دادم . بعدش دوباره اس ام اس تشکر و اینکه شماره رو برای چی میخواست و اینا . هی اس ام اس داد و من یکی در میون جواب میدادم و اس ام اس ها از اینکه دلم برات تنگ شده شروع شد و به اینکه بیا ببینمت ختم شد ! من هم همش جوابهای تخیلی و سر بالا میدادم . خلاصه که اس ام اس داد :&lt;em&gt; اینقدر به خودت میرسی و میری باشگاه و آرایشگاه و ماشین عوض میکنی ... فایده نداره . اول و آخر تو مال خودمی ! &lt;/em&gt;اینقدر حرصم گرفت که نگو ! براش نوشتم که : پاسپورت داری ؟ نوشت : آره عزیزم . چطور مگه ؟ منم نوشتم : بیا برو تو &amp;nbsp;ک ..... ونم ! ( ببخشید بی ادب شدم ها . آخه نمیدونین چقدر حرصم گرفته بود )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینو که براش زدم دیگه رفت تو کما و خبری ازش نشد تا سه چهار روز بعدش که روز 5 شنبه هم بود ! تکست زد برام که دلم خیلی میخوادت ! منم زدم : حیف که دل من نمیخوادت ! اونم نوشت : به درک ( برای حرف ک هم 10 تا ک گذاشته بود . مثلا خواسته بود از ته دلش بگه ) منم جواب دادم :خوب مگه تقصیر منه که دیگه برام جذاب نیستی !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینقدر از اس ام اس خودم خوشم اومده بود که تاشب به هرکی میرسیدم براش داستان دلاوریم رو براش تعریف میکردم !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گذشت تا 3 روز بعد که اویل این هفته بود .اس ام اس داد که : آخر هفته میخوام برم شمال ! میایی بریم ؟ از پر رو یش مونده بودم که این حرفایی که من زدم به سنگ میزدی آب میشد این چطوری باز روش میشه بهم تکست بزنه ؟ گفتم : نه کار دارم . هی اس ام اس داد که تو رو خدا و بیا و اصرار و خواهش و آخرهاش دیگه داشت کارش به التماس میرسید . ولی من همش گفتم : نه ! عصرش زنگ زد . منم هرچی تو دلم بود بهش گفتم و زدم ترکوندمش . گفتم : مثل یویو هی میری و میایی میخوایی چی رو ثابت کنی ! هانی دیگه از چشمم افتادی ... کلی حرفای این مدلی بهش زدم و اونم آخر سر باز کم نیاورد و دید داره ضایع میشه گفت : حالا که چیزی نشده . میخواستم برم شمال فکر کردم شاید تو هم دلت بخواد با من بیایی . خب بگو نمیام ! گفتم : ببخشید از صبح پس چی داشتم میگفتم ؟؟ گفت : فکر کردم داری ناز میکنی گفتم یه کمی بیشتر بهت بگم و یه کمی نازت رو بکشم . حالا نمیخوایی نیا . ولی بازهم اگه خواستی بیایی بهم خبر بده !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدافظی کردیم . دلم کلی خنک شده بود . عوضی فکر میکنه پسر شاهه ! هروقت دلش خواست بیاد اینوری یه تیک و تاکی بزنه و دوباره بره پی کارش ! بهش گفتم اینقدر ازت بدم میاد که دلم میخواد سر به تنت نباشه ! گفت : جدی ؟ از کی اینطوری شد ؟ گفتم : یهویی نشد که بفهمم . خودت یواش یواش اینطوریش کردی ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینم از داستان آخرین عشق ما ! فکر نمیکردم که یه روزی اینقدری برام بی اهمیت بشه که به این آسونی بهش بگم نه ! حسابی از خودم راضی بودم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/203</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9419590/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9419590</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 08:12:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گوشی نطلبیده مراد ه !</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/202/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/202</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9362416/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9362416</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 18:45:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفته ای که گذشت</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/201/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/201</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9297434/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9297434</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 07:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همیشه و همه جا خوش باشی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/200/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/200</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9270109/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9270109</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 11:30:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فکر نکردی اون فقط یه امانته پیش تو؟</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/199/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/199</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9251664/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9251664</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 05:45:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میخوائین عکسش رو بزارم ؟</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/198/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9240517/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9240517</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 06:13:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تعطیلات هم گذشت</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/197/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nirvanaslife.persianblog.ir/post/197</link>
      <author>نیروانا</author>
      <comments>http://nirvanaslife.persianblog.ir/comments/3717/9229223/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3717.post-9229223</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 05:42:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
